درآمدی بر نظریه خط مشی گذاری عمومی(تقابل نظری عقلانیت گراها و فرا اثبات گراها)8-ارزش‌های چه کسانی؟ طرح خط‌مشی

0

درآمدی بر نظریه خط مشی گذاری عمومی(تقابل نظری عقلانیت گراها و فرا اثبات گراها)

ارزش‌های چه کسانی؟ طرح خط‌مشی

بخش هشتم

نویسندگان : کوین بی . اسمیت – کریستوفر دابلیو لاریمر

ترجمه :دکتر حسن دانایی فرد

جهت دریافت نسخه الکترونیکی فایل،کلیک کنید

ارزش‌های چه کسانی؟ طرح خط‌مشی

با وجود این اگر چه بر سر نقش مناسب ارزش‌ها در شیوه و شناخت مطالعات خط‌مشی بحث قابل ملاحظه‌ای وجود دارد ولی این توافق کلی وجود دارد که خط‌مشی عمومی فی نفسه ارزش‌محور است. اگر سیاست[1] به عنوان «تخصیص مقتدرانه ارزش‌ها» تعریف شود، آنگاه خط‌مشی عمومی تجلی ابزارهای «تخصیص و توزیع آن ارزش‌هاست» (ایستون، 1953؛ اشنایدر و اینگرام، 1997: 2). اما واقعاً ارزش‌های چه کسانی به وسیله قدرت اجبار حکومت تأیید و تصویب می‌شود؟ این سؤال، سؤال اصلی و محوری مطالعات خط‌مشی عمومی است که معطوف به قلب روابط قدرت درون جامعه است.

طرح خط‌مشی[2] نوعی قالب چترگونه برای حوزه مطالعات خط‌مشی است که معطوف به بررسی نظام‌مند محتوای جوهری خط‌مشی است. دانش‌پژوهان طرح خط‌مشی به جای شناسایی هدف (یا مسئله) و تلاش برای ارزیابی چه چیزی انجام شود یا چه چیزی بایستی انجام شود، در جستجوی «نقشه اصلی» یا «معماری[3]» خط‌مشی هستند. طرح خط‌مشی و فرایند طراحی می‌تواند اطلاعاتی در مورد چرایی تحقق یا عدم تحقق ره‌آوردهای مورد نظر خاص ارائه دهد ولی بیشتر این نکته را آشکار می‌سازد که چه کسانی قدرت سیاسی، یعنی توانایی داشتن مجموعه‌ای مرجح از ارزش‌های حمایت شده به وسیله قدرت اجبار دولت را دارند و چه کسانی ندارند؟

دیدگاه کلی عقلانیت‌گرا نسبت به فرایند خط‌مشی مدعی است که تصمیم‌ها در مورد طرح خط‌مشی بر مبنای مقایسه راه‌حل‌های بالقوه با مسائل تعریف شده استوارند و بازیگران خط‌مشی و شهروندان با استفاده از معیارهای مشابه به چنین تصمیم‌هایی واکنش نشان می‌دهند. نگاه طرح خط‌مشی[4]، این گونه پیش‌فرض‌ها را ساده‌لوحانه و ناقص می‌بیند. در عرصه سیاسی، حتی علمی‌ترین («عینی») قرائن به صورت ذهنی و گزینشی استفاده می‌شوند (گرایش چنین است) و وقتی از پیش‌فرض‌های از پیش تعیین شده سیاسیون در مورد جهان و نحوه کار آن حمایت می‌کنند، مورد حمایت قرار گرفته و پذیرفته می‌شوند و وقتی فراروی این پیش‌فرض‌ها قرار گرفته رد می‌شوند (ای. اشنایدر و اینگرام، 1997). یک ادعای عینی یا حداقل ابطال‌پذیر در مورد خط‌مشی، حتی وقتی وارد عرصه سیاسی می‌شوند در مرتبه دوم توجه قرار می‌گیرد؛ غالباً این علائم نمادین برخاسته از خط‌مشی است که نسبت به واقعیات خط‌مشی جذاب‌تر می‌شوند (ادلمن، 1990). تصمیم در مورد چنین خط‌مشی‌ای، برای مثال، از مسائل بلکه بیشتر به وسیله بار نمادین و عاطفی آنچه در زمان تهدید جدی امنیت ملی یک وطن‌پرست معنا می‌دهد، ساختاردهی می‌شود.

بر اساس نگاه طرح خط‌مشی، این ابعاد نمادین و عاطفی صبغه بسیار روشنگرانه در مورد اهداف واقعی خط‌مشی عمومی دارند که ممکن است از اهداف رسمی که به طور واقعی به وسیله خط‌مشی ابلاغ شده، فاصله داشته باشند. در حقیقت دانش‌پژوهان طرح خط‌مشی استدلال می‌کنند که ارزش‌های مستتر در طرح خط‌مشی، کانون تمرکز تنازع سیاسی را انعکاس می‌دهند. ارزش‌ها در طرح خط‌مشی مستترند و مقامات منتخب و خط‌مشی‌گذاران از این ارزش‌ها برای تأمین یا حفظ قدرت سیاسی استفاده می‌کنند.

توانایی مقامات منتخب برای استفاده از ارزش‌ها و نمادها برای کسب مزیت خود هنگام طراححی خط‌مشی عمومی، تعدادی از دانش‌پژوهان را به مطالعه طرح خط‌مشی جذب کرده است. برخی به تبیین تفاوت‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی علاقمندند و ساختار زیربنایی خط‌مشی‌گذاری را عامل مؤثری در این نابرابری‌ها می‌بینند. دیگران به تلاش برای تزریق ارزش‌های خاص (برابرطلبی، تنوع، مشارکت) درون فرایند خط‌مشی‌گذاری علاقمندند. کماکان برخی دیگر به واکاوی تعارض بین ارزش‌هایی که آنها در جریان اصلی شیوه و نظریه‌های علم اجتماعی می‌بینند و ارزش‌های دموکراتیکی که معتقدند بایستی محور خط‌مشی عمومی باشند، علاقه‌مندند. آنچه همه اینها را به هم گره می‌زند یک سؤال پژوهشی محوری است: ارزش‌های چه کسانی خط‌مشی عمومی را به پیش می‌برند؟ این فصل نقش این گروه‌ها و همین‌طور ارزش‌های ماهوی در طرح خط‌مشی و چگونگی باور به تأثیر این ارزش‌ها بر گروه‌های هدف را واکاوی خواهد کرد.

طرح خط‌مشی عینی

طرح خط‌مشی اشاره به «محتوای خط‌مشی عمومی[5]» دارد. از حیث تجربی، محتوای خط‌مشی عمومی شامل ویژگی‌های قابل مشاهده زیر است: جمعیت هدف (شهروندانی که مزایای خط‌مشی را دریافت یا هزینه‌های آن را تحمل می‌کنند)، ارزش‌های توزیع شده به وسیله خط‌مشی، قواعد حاکم یا محدودکننده اقدام‌ها، خردمایه‌ها[6] (توجیه خط‌مشی) و پیش‌فرض‌هایی که منطقاً همه اینها را سرجمع به هم گره می‌زند. محتوای خط‌مشی عمومی اگر چه مشاهده‌پذیر است ولی به صورت عینی از جانب شهروندان و خط‌مشی‌گذاران مدنظر قرار نمی‌گیرد و نه هم بر ملاحظات عقلایی استوار است. در حقیقت، فرایند چیدمان محتوای خط‌مشی بر تفاسیر بسیار ذهنی استوار است. تفاسیر کسانی که توجیهاً مستحق هزینه یا مزایای یک خط‌مشی هستند، ارزش‌هایی که می‌بایست به وسیله قدرت اجبار حکومت حمایت شوند و کسانی (یا چه) که بایستی آزادی عملشان ارتقاء داده شده یا محدود شود تا آن ارزش‌ها شکوفا شوند.

میورای ادلمن[7] در کتاب «ساخت منظره سیاسی[8]» (1990) این ادعا را مطرح کرد که هیچ‌گونه راهی برای تصور خط‌مشی وجود ندارد. هیچ چیزی در جهان سیاسی عینی نیست؛ همه واقعیات ذهنی هستند.

ادلمن نخستین بار مضمون ماهیت بین‌الاذهانی خط‌مشی و سیاست را در کتابش در سال 1964 تحت عنوان استفاده‌های نمادین از سیاست[9] انتخاب کرد. در اینجا ادلمن برای نخستین بار از شیوه رایزنانه[10] نوشت که از آن طریق خط‌مشی‌گذاران نمادها و روایت‌ها را برای طراحی خط‌مشی عمومی استفاده می‌کنند. از آن زمان، دانش‌پژوهان دیگری نیز توانایی خط‌مشی‌گذاران برای دستکاری فرایند خط‌مشی را متذکر شده‌اند. برجسته‌ترین این پژوهش‌ها اثر فرانک فیشر است. فیشر در کتاب سیاست، ارزش‌ها و خط‌مشی عمومی (1980) استدلال می‌کند که ارزش‌ها درون فرایند خط‌مشی مستترند و خط‌مشی‌گذاران هنگام طراحی خط‌مشی عمومی به ارزش‌های خاصی متوسل می‌شوند. تصمیم‌ها در مورد تعریف مسئله، انتخاب بدیل و ارزشیابی خط‌مشی بر استفاده سنجیده از ارزش‌ها و تفاسیر ذهنی از آن ارزش‌ها استوار هستند.

سیاست بر برهان‌هایی در مورد این که چه کسانی، چه چیزی، چه زمانی و چگونه دریافت کنند استوار است. فیشر و فارستر نوشتند که این استدلال‌ها به فرایند خط‌مشی سرایت می‌کند و نحوه تعریف مسئله و انتخاب راه‌حل‌های مسائل توسط خط‌مشی‌گذاران را تحت تأثیر قرار می‌دهد. خط‌مشی‌گذاران و تحلیل‌گران از زبان برای طراحی واقعیتی استفاده می‌کنند که با طرح خط‌مشی آنها متناسب است به جای آن که نوعی طرح خط‌مشی طراحی کنند که با واقعیت متناسب باشد. مانند ادلمن، این صاحبنظران استدلال می‌کنند که تعریف مسئله تابع شکل‌دهی و استفاده سنجیده از روایت‌ها، نمادها و داستان‌ها برای شکل‌دهی واقعیت است.

خط‌مشی‌گذاران به سادگی تمایل دارند ارزش‌یابی‌های سیاسی را به جای عقلایی یا عینی از خط‌مشی عمومی ارائه دهند (فیشر، 1980). به عبارت دیگر، آنها محتوای خط‌مشی عمومی را از نگاه ارزش‌باری، بر اساس ایده‌ای از آنچه دوست دارند جهان شبیه آن باشد، نه بر اساس ایده عینی از یک مسئله اجتماعی ـ ملی و تحلیل نظام‌مند از راه‌حل‌های بالقوه خط‌مشی آن چیدمان می‌کنند. چارلز آندرسون (1979) مانند فیشر و فارستر استدلال می‌کند که ارزشیابی خط‌مشی به شدت ذهنی و هنجاری است و زبان کلید درک فرایند خط‌مشی است.

از دیدگاه ادلمن، فیشر، فارستر و آندرسون فرایند خط‌مشی به روشنی عقلایی نیست. طرح خط‌مشی نوعی عمل هزینه ـ منفعتی یا ابزاری نیست بلکه بر استفاده سنجیده از ارزش‌ها و نمادها برای تحقق یک ره‌آورد خاص استوار است. به عبارتی دیگر، ره‌آوردهای خط‌مشی در یک بستر نسبی مورد قضاوت قرار می‌گیرند؛ هیچ‌گونه راه عینی برای در نظر گرفتن طرح خط‌مشی وجود ندارد. این امر رهنمودهای ضمنی عملی جدی (از حیث این قضاوت که آیا یک خط‌مشی اثربخش است یا خیر) دربردارد. اگر گفته ادلمن صحیح است و همه واقعیات ساخته می‌شوند و این که «چیزی» «قابل اثبات یا ابطال‌پذیر» نیست (1990: 111)، پس چگونه می‌دانیم چه خط‌مشی‌هایی باقی می‌مانند و چه خط‌مشی‌هایی از کار می‌افتند؟ استدلال‌های ادلمن، فیشر و فارستر چه معنایی برای ارزشیابی خط‌مشی دارد؟ اگر خط‌مشی‌گذاران به جای استدلال‌های عقلایی در مورد خط‌مشی عمومی، استدلال‌های سیاسی یا هنجاری ارائه می‌دهند چگونه ما به صورت اثربخش خط‌مشی عمومی را ارزشیابی می‌کنیم؟ یا ساده‌تر آن که چگونه می‌دانیم یک خط‌مشی «خوب» یا «بد» است؟

خط‌مشی‌گذاران، تصمیم‌های سیاسی در مورد این که آیا یک خط‌مشی خوب است یا بد اتخاذ می‌کنند. فیشر استدلال می‌کند که برای فهم ماهیت سیاسی چنین تصمیم‌هایی نوعی روش‌شناسی لازم است که فراتر از تحلیل‌های عقلایی یا هزینه ـ منفعت سنتی عمل کند. در حقیقت، دانش‌پژوهان خط‌مشی باید نوعی رویکرد «چند روش‌شناسی» به کار گیرند (فیشر، 1980: 11). تحلیل‌های هزینه ـ منفعت فرض می‌کند طرح خط‌مشی می‌تواند از طریق نگاهی عینی و واحد بررسی شود. برای مطالعه دقیق طرح خط‌مشی، نوعی روش‌شناسی لازم است که نگاه‌های متعدد را تبیین کند. از منظر فیشر رویکرد چند روش‌شناسی رویکردی است که بین‌الاذهانیت را تبیین می‌کند و در آن استفاده سنجیده از نمادها و زبان جامع‌ترین و واقع‌بینانه‌ترین ابزار برای تحلیل خط‌مشی عمومی است.

آندرسون مانند ادلمن و فیشر استدلال می‌کرد که ارزشیابی خط‌مشی به بهترین وجه از طریق نوعی چارچوب بین‌الاذهانی یا دیالکتیکی فهم می‌شود. این که آیا یک خط‌مشی خوب است یا بد بستگی به دیدگاه شخص خط‌مشی‌گذار دارد. خط‌مشی‌گذاران دارای پیشینه‌های مختلفی هستند و این که در نهایت آموزش فرد تعیین می‌کند که آیا شرایطی معمولی است که نیازی به اقدام ندارد. در حالی که یک اقتصاددان ممکن است یک خط‌مشی خاص را موفقیت‌آمیز یا کارآمد توصیف کند، یک تحلیل‌گر جامعه‌شناس ممکن است آن را ناعادلانه یا مخرب بافت یک جامعه بداند (آندرسون، 1979: 714). آندرسون برای چیره شدن بر این معما از نوعی ایده وسیع‌تر از عقلانیت خط‌مشی شبیه به عقلانیت مدنظر فیشر دفاع کرد. آندرسون بر اساس این برداشت جدید از عقلانیت نوشت «خط‌مشی‌گذاری به عنوان نوعی فرایند رایزنی، استدلال و انتقادگری خردمندانه است تا محاسبات عمل‌گرایانه» (1979: 722). به طور خلاصه، چون فرایند خط‌مشی غرق ارزش‌ها است، روش‌شناسی مورد نیاز برای مطالعه فرایند خط‌مشی باید چنین بین‌الاذهانیتی را مدنظر قرار دهد.

در عنوان این فصل این سؤال را مطرح کردیم: «ارزش‌های چه کسانی؟» از منظر ادلمن، فیشر و دیگران این سؤال، سؤال کلیدی است هم از حیث این که ارزش‌های چه کسانی به وسیله خط‌مشی حمایت شده یا اشاعه می‌یابد و هم ارزش‌های چه کسانی برای قضاوت در مورد موفقیت نسبی یا ارزشمندی خط‌مشی عمومی استفاده می‌شود. ارزش‌ها به درون فرایند خط‌مشی نفوذ می‌کنند و این که چه ارزش‌هایی مهمند بر اساس تغییر ناظر (مشاهده‌گر) متغیر خواهد بود.

«پارادکس» طرح خط‌مشی

ادلمن، فیشر و آندرسون نوعی مبنای مفهومی بنیادی برای مطالعه طرح خط‌مشی ارائه کرده‌اند. پیش‌فرض‌های کلیدی این چارچوب مفهومی آن است که طرح خط‌مشی بر معنای بین‌الاذهانی و استفاده از علائم نمادین استوار است و این که محتوای خط‌مشی عمومی طوری طراحی می‌شود که با واقعیات ساخته شده خط‌مشی‌گذاران متناسب باشد و این که محتوای خط‌مشی از جانب گروه‌های مختلف در جامعه متفاوت تصور خواهد شد. این چارچوب، همان طور که قبلاً در بحث ما از تحلیل و ارزشیابی خط‌مشی اشاره شد، با جریان اصلی روش‌شناسی‌های عقلانیت‌گرا به خوبی متناسب نیست. در حقیقت برخی دانش‌پژوهان نظیر دبورا استون (2002) اظهار کرده‌اند که ارزشیابی عقلایی طرح خط‌مشی و فرایند خط‌مشی به سادگی میسر نیست. از منظر استون، «پارادکس خط‌مشی[11]» بازنمای ماهیت مبهم فرایند خط‌مشی است. هیچ چیزی در فرایند خط‌مشی واضح نیست؛ همه خط‌مشی‌ها «شمشیر دولبه» هستند (استون، 2002: 169). رویکردهای عقلایی و بازارمحور به خط‌مشی‌گذاری کافی و صحیح نیستند زیرا فرایند خط‌مشی‌گذاری را شبیه یک «خط مونتاژ» تصویر می‌کنند (استون، 2002: 10).

استون با تنزل دادن مدل تصمیم‌گیری عقلایی به مدلی بسیار محدود گستره، استدلال می‌کند که تصمیم‌گیری خط‌مشی از طریق مدلی بر مبنای خرد سیاسی[12]، صحیح‌تر بازنمایی می‌شود. چارچوب استون بر دو قضیه منطقی زیر استوار است: 1) چارچوب‌های اقتصادی که ریشه در نظریه انتخاب عقلایی[13] دارند (مبنایی برای شیوه‌های تحلیل و ارزشیابی نظیر تحلیل هزینه ـ منفعت) برای ارزشیابی خط‌مشی عمومی کافی نیستند؛ 2) جامعه بایستی از «منظر سیاست»، نه بازار، دیده شود. از نگاه استون، خط‌مشی‌گذاری به عنوان «تنازع بر سر ایده‌ها» تعریف می‌شود (2002: 11). فرایند خط‌مشی ترکیبی از تصمیم‌گیری عقلایی بر مبنای محاسبات علمی و همین‌طور اهداف سیاسی برخاسته از تعامل اجتماعی و «زندگی در جوامع کوچک[14]» است.

از دیدگاه استون و فیشر استفاده از نماده، تصویرهای ذهنی[15] و روایت‌ها به شدت بر مرحله حل مسئله فرایند خط‌مشی تأثیر می‌گذارند. در حقیقت استون (2002: 133) می‌نویسد تعریف مسئله «بازنمای استراتژیک موقعیت‌ها» است. وقتی خط‌مشی‌گذار از تصویر ذهنی یک «ملکه رفاه[16]» برای صحبت کردن در مورد عدالت در توزیع مزایای رفاه استفاده می‌کند، او به طور واضح مزایای رفاهی شدیدتری را طلب می‌کند. در عین حال، وقتی یک خط‌مشی‌گذار از تصاویر ذهنی خانواده با بچه‌های جوان در پناهگاه‌های بی‌خانمان‌ها استفاده می‌کند، تلاش می‌کند بحث را از مبنایی بر اساس توزیع ناعادلانه مزایا به سمت مبنایی بر اساس رأفت و انصاف تغییر جهت دهد. در مرحله تصمیم‌گیری، فرایند خط‌مشی عقلایی نیست زیرا بدیل‌ها برابر در نظر گرفته نمی‌شوند. خط‌مشی‌گذاران تمایل دارند از زبان سیاسی و اهداف مبهمی که از مقایسه‌های عقلایی هزینه ـ منفعت تبعیت نمی‌کنند استفاده کنند.

استون استدلال می‌کند برای تعیین این که آیا یک خط‌مشی اثربخش خواهد بود یا خیر، تحلیل‌گران باید نقطه نظر جمعیت هدف را درک کنند.

پاراداکس «پارادکس خط‌مشی» استون این است که اگر چه خط‌مشی عمومی غالباً پایبند به یکی از پنج ارزش دموکراتیک (عدالت، کارایی، امنیت، آزادی، جماعت‌سازی) توصیف می‌شود، ولی در واقعیت توافق گسترده‌ای بر سر این که چه چیزی عادلانه، کارآمد، ایمن، آزادمنشانه است و چه چیزی جماعت (تعامل اجتماعی) را تشکیل می‌دهد، وجود ندارد.

یک مؤسسه دولتی را در نظر بگیرید. هدف آن مؤسسه چه باید باشد؟ آیا باید توافق بر سر آن هدف میان متولیان مؤسسه، میان خط‌مشی‌گذاران، و میان شهروندان وجود داشته باشد؟ به علاوه، همان طور که استون می‌گفت، کارایی مستلزم اطلاعات کامل است، حالتی که به ندرت در عرصه سیاسی محقق می‌شود. در نتیجه، پارادکس استفاده از این اهداف به عنوان توجیهی برای طرح خط‌مشی آن است که شهروندان و خط‌مشی‌گذاران به احتمال زیاد بر سر بهترین نحوه تحقق آن اهداف توافقی ندارند. مردم می‌خواهند ارزش‌های دموکراتیک راهنمای فرایند خط‌مشی باشند؛ اما به سادگی قادر نیستند بر سر چگونگی انعکاس ارزش‌ها در طرح خط‌مشی توافق کنند. چه ارزش‌هایی (یا متعلق به چه کسانی) بایستی راهنمایی فرایند طرح خط‌مشی باشند؟ استون استدلال می‌کند که تلاش‌های دانش‌پژوهان خط‌مشی برای کمی‌سازی و خلق نوعی رویکرد علّی به تحلیل خط‌مشی به صورت بالقوه ارزش‌های دموکراتیک را منتفی می‌سازد. کارایی معمولاً به عنوان نهاده‌ها تقسیم بر ستاده‌ها تعریف می‌شود.

برای بیشتر سازمان‌های دولتی، نوعی عدم توافق بر سر ستاده مطلوب وجود دارد و این امر دقیقاً همان استدلال استون است. به علت این عدم توافق، احتمال تحقق اجماع راجع به کارایی کم است. همیشه بر سر این که یک ره‌آورد خوب چیست عدم توافق وجود خواهد داشت.

استون نوشت «هر خط‌مشی‌ای درگیر توزیع چیزی است» (2002: 53). خط‌مشی رفاه، امنیت اجتماعی، خدمات درمانی بزرگسالان، خدمات درمانی نیازمندان و کمک‌های مالی به دانش‌آموزان. همگی خط‌مشی‌های طراحی شده برای توزیع منابع به گروه‌های خاص است. سؤالی که بروز می‌کند این است که مناسب‌ترین (یعنی عادلانه‌ترین) راه توزیع چنین منابعی چیست؟ استون این نکته را به زیبایی چنین خلاصه می‌کند:

برابری ممکن است در حقیقت نابرابری معنا دهد؛ برخورد برابر ممکن است مستلزم برخورد نابرابر باشد؛ و توزیع امری یکسان ممکن است بسته به نقطه نظر فرد برابرانه یا نابرابرانه دیده شود.

به گفته استون، ارزش‌های دموکراتیک کارایی، عدالت، امنیت، آزادی و ایجاد جوامع کوچک نه تنها راهنمای طرح خط‌مشی هستند بلکه به عنوان اهداف و محک‌ها به کار می‌روند. خط‌مشی‌گذاران و شهروندان می‌خواهند محتوای خط‌مشی عمومی انعکاس ارزش‌های دموکراتیک باشند، ولی توافق بر سر این که آیا چنین ارزش‌هایی در محتوای خط‌مشی متجلی می‌شوند یا خیر به ندرت میسر است. برخی دیگر از دانش‌پژوهان نیز پاراداکس استون را مدنظر قرار داده‌اند.

محور استدلال استون این ایده است که خط‌مشی عمومی باید نسبت به مجموعه متنوعی از منافع پاسخگو باشد.

دانش‌پژوهان مدیریت دولتی با رجعت به اثر ودرو ویسلون[17] به کرات استدلال کرده‌اند که دوگانگی بین سیاست و اداره دوگانگی غلطی است. در حقیقت اداره (مدیریت) با نیروهای سیاسی آغشته است. همان‌طور که بسیاری از دانش‌پژوهان مدیریت دولتی متذکر شده‌اند، این امر هنگام تلاش برای ارزشیابی کارایی خط‌مشی‌های عمومی، مسائلی را ایجاد می‌کند.

شاستر[18] (2007) از نوعی شکل دموکراتیک‌تر کارایی بحث می‌کند:

در یک دموکراسی، اداره کارآمد مستلزم نوعی خط‌مشی بر اساس مبانی دموکراتیک است طوری که مقامات منتخب و مدیران، معنای ره‌آوردی که جوامع می‌خواهند را به دست آورند (ص 808).

به عبارت دیگر، شهروندان بایستی در فرایند خط‌مشی‌گذاری درگیر شوند. شاستر مانند استون نوعی استدلال هنجاری[19] در مورد ارزش‌های راهنمای فرایند خط‌مشی مطرح کرد. به منظور انعکاس ترجیحات شهروندان توسط خط‌مشی، آنها باید در فرایند خط‌مشی‌گذاری درگیر شوند. ادعاهای ادلمن و استون مبنی بر این که طرح خط‌مشی تابع تغییر است به صورت زبانی در استدلال شاستر مستتر است. هیچ شیوه‌ای عینی برای تعریف کارایی برای یک خط‌مشی خاص وجود ندارد. در حقیقت، خط‌مشی‌گذاران باید بدانند که شهروندان برای فرایندها و ره‌آوردها، ارزش‌های متفاوتی قائلند. بوت[20] (2007) در واکنش به استدلال شاستر توافق دارد که شهروندان و خط‌مشی‌گذاران احتمالاً بر سر اهمیت ره‌آوردهای خط‌مشی توافق ندارند. در حقیقت، بوت معتقد است که عدم توافق «احتمالاً قاعده است تا استثناء» (2007: 812).

چون هیچ گونه توافقی بر سر تعریف کارایی یا عدالت وجود ندارد، خط‌مشی‌گذاران آزادند از نمادها استفاده کنند و زبان را به طریقی طراحی کنند تا تصاویر ذهنی خاصی خلق شود. آنگاه این تصاویر ذهنی به عنوان بازنمایی‌هایی از خط‌مشی به طور کلی به کار می‌روند. چه ارزش‌هایی راهنمای فرایند خط‌مشی هستند؟ از نگاه ادلمن، فیشر و استون پاسخ به این سؤال «بستگی دارد» است. این که خط‌مشی به عنوان خط‌مشی‌ای خوب پنداشته شود یا بد با موفقیت‌آمیز تصور شود یا شکست خورده در نهایت یک گزینه ارزشی است.

ساخت‌های اجتماعی و جمعیت‌های هدف

فهم و تحلیل فرایند خط‌مشی مستلزم فهم شیوه‌ای است که از آن طریق خط‌مشی‌گذاران سنجه‌هایی برای ارزشیابی طراحی و استفاده می‌کنند. چگونگی توصیف گروه‌های افراد بر نگاه‌های چندگانه از مسئله و همین طور نمادگرایی و چارچوب‌دهی استراتژیک منافع استوار است. پیترمن[21] (1991) هنگام متمایز ساختن «خط‌مشی‌های دارای جامعه هدف (گروهی از مردم)» و «خط‌مشی‌های بدون جامعه هدف (گروهی از مردم)» از این گونه استراتژی سخن به میان می‌آورد. خط‌مشی‌های نوع اول، یعنی خط‌مشی‌هایی که دارای ذینفع‌های مشخصی هستند، نسبت به خط‌مشی‌های نوع دوم با مجموعه متفاوتی از محدودیت‌های فراروی طرح خط‌مشی مواجه هستند. همان‌طور که نشان دادیم، استدلال اصلی استون با مدل «فراگیر» تصمیم‌گیری عقلایی در تقابل است؛ به طور خاص هیچ چیزی «عاری از ارزش نیست». گنجانیدن یا مستثنی کردن چیزی از فرایند خط‌مشی بر تفسیر فرد و تقابل جهان‌بینی‌ها استوار است. اگر چه استون تصمیم‌گیری عقلایی را به طور کامل کنار نگذاشت ولی استدلال می‌کرد که جامعه سیاسی تأثیر عمیقی بر فرایند خط‌مشی دارد. کلید استدلال استون این ایده است که طرح خط‌مشی بر سیاست طبقه‌سازی[22] استوار است: «چه نیازهایی مشروع هستند (2002: 98) و چگونه ما در جهانی که در آن طبقه‌ها مشخص نیستند دست به این کار می‌زنیم و بایستی چنین کنیم؟»

ان. ال اشنایدر و هلن اینگرام (1997) ایده اصلی استون (1988) از سیاست طبقه‌سازی را در پیش گرفتند.

اشنایدر و اینگرام با این استدلال بحث را آغاز می‌کنند که تنها با ارزشیابی محتوا و جوهر خط‌مشی است که درک چگونگی و چرایی ساخت خط‌مشی برای ما میسر می‌شود. این دو صاحبنظر با استفاده از «طرح خط‌مشی» به عنوان متغیر وابسته و «ساخت اجتماعی» به عنوان متغیر مستقل، فرایند خط‌مشی‌گذاری را فرایندی «تبهگن (ناسالم)[23]» توصیف کردند (1997: 11). خط‌مشی‌ها به وسیله مقامات دولتی طراحی می‌شوند تا ساخت‌های اجتماعی گروه‌های متعدد در جامعه که به عنوان جمعیت‌های هدف توصیف می‌شوند، تقویت شوند.

طرح‌های خط‌مشی بر اساس معانی مطلوب مورد استفاده مبتنی بر نگاه‌های اجتماعی ـ ملی جمعیت‌های هدف ساخته و تفسیر می‌شود. اشنایدر و اینگرام جمعیت‌های هدف را به چهار گروه عمده بر اساس قدرت سیاسی و ساخت‌های اجتماعی گروه‌های مستحق و نامستحق تقسیم کردند. گروه‌های چهارگانه عبارتند از: برخوردار[24]، مدعی[25] (طلبکار)، وابسته[26] و منحرف[27] (1997: 109). گروه‌های برخوردار شامل دانشمندان، مالکان کسب و کار، شهروندان ارشد و نظامیان می‌شوند. مدعی‌ها مانند گروه‌های برخوردار، از میزانی قدرت سیاسی برخوردارند ولی نسبت به گروه‌های برخوردار مستحق قلمداد می‌شوند. نمونه‌ها عبارتند از اتحادیه‌های کارگری، مالکان اسلحه و مدیران شرکت‌ها. وابسته‌ها گروه‌هایی هستند که فاقد قدرت سیاسی هستند ولی ساخت اجتماعی مثبتی دارند (یعنی مادران، بچه‌ها، فقرا، معلولان ذهنی).

در نهایت، منحرفان هم فاقد قدرت سیاسی و هم ساخت اجتماعی مثبت هستند؛ در نتیجه، از حیث سیاسی ضعیف و نامستحق تصور می‌شوند. مادران تحت پوشش مزایای رفاهی، مجرمان، تروریست‌ها، اراذل و اوباش و بی‌خانمانان درون این طبقه‌بندی قرار می‌گیرند.

به گفته اشنایدر و اینگرام، مقامات دولتی عمداً طرح‌های خط‌مشی را بر اساس تحلیل «هزینه ـ منفعت» فرصت‌های سیاسی و ریسک‌های طبقه‌های چهارگانه جمعیت‌های هدف می‌سازند (1997: 114). گروه‌های برخوردار کانون تمرکز خط‌مشی‌های توزیعی هستند که مزایا را با هزینه کم یا هیچ گونه هزینه‌ای تخصیص می‌دهند. چون گروه‌های برخوردار دارای قدرت سیاسی بالایی هستند، خط‌مشی‌گذاران با حداقل‌سازی هزینه‌های خط‌مشی و حداکثرسازی مزایای خط‌مشی آنها را منتفع می‌سازند. گروه‌های مدعی مزایای خط‌مشی را دریافت می‌کنند ولی این مزایا به روشنی مزایای گروه‌های برخوردار نیستند، مدعیان به عنوان «متکبر، غیرقابل اعتماد و از حیث اخلاقی غیرقابل اطمینان» تصور می‌شوند (اینگرام، اشنایدر و دلئون، 2007: 102) و در نتیجه کمتر نسبت به برخوردارها مستحق تصور می‌شوند.

هم‌گروه‌های برخوردار و هم مدعی دارای درجه بالایی از قدرت سیاسی هستند؛ تنها تفاوت آنها این است که اولی‌ها مستحق تصور می‌شوند در حالی که دومی‌ها نامستحق. برخلاف این دو گروه، دو گروه دیگر در چارچوب اشنایدر و اینگرام فاقد قدرت سیاسی هستند. گروه‌های وابسته نظیر فقرا و معلولان گروه‌هایی هستند که فاقد قدرت سیاسی هستند ولی از حیث ساخت اجتماعی مستحق تصور می‌شوند. در نهایت، منحرفان همان طور که انتظار می‌رود، اگر خط‌مشی‌ای برای آنها مزایایی داشته باشد، مزایای کمی دریافت می‌کنند.

پژوهش اشنایدر و اینگرام به علت برخورداری از فرایند پژوهش دو مرحله‌ای منحصر به فرد است. در مرحله نخست، پژوهشگران با طرح خط‌مشی به عنوان متغیر وابسته و ساخت‌های اجتماعی به عنوان متغیر مستقل کلیدی برخورد می‌کنند. مرحله دوم کار پژوهشی اشنایدر و اینگرام برخورد با طرح خط‌مشی به عنوان متغیر وابسته و آزمون اثر آن بر روی برداشت‌های شهروندی و بسندگی دموکراتیک[28] است.

جوی سوس[29] (2005) آزمون مستقیمی از مرحله دوم چارچوب اشنایدر و اینگرام انجام داد. سوس برای انجام پژوهش خود، به مصاحبه با دریافت‌کنندگان مزایای رفاهی متوسل شد. سوس استدلال می‌کرد که این افراد فاقد حس خود ارزشمندی هستند و این امر منجر به دیدگاه‌های منفی درباره سیستم سیاسی می‌شود. سوس دریافت که دریافت‌کنندگان حس می‌کنند به عنوان اعضای یک گروه منفی یا «بی‌آبرو» طبقه‌بندی شده‌اند (2005: 316). در نتیجه، این دریافت‌کنندگان احتمالاً کمتر دوست دارند در دولت مشارکت کنند و کمتر چنین مشارکتی را معنادار می‌بینند.

اینگرام و اشنایدر (b2005: 6) بعدها استدلال کردند که ماهیت «تبهگنی» خط‌مشی عمومی از طریق ماهیت وابسته میسر ساخت‌های اجتماعی وخیم‌تر می‌شود. ساخت‌های اجتماعی در جامعه مستتر می‌شوند، به ندرت زیر سؤال می‌روند و به ندرت تابع تغییرند. نکته ضمنی در این استدلال آن است که پیشنهادیه‌های خط‌مشی که با ساخت‌های اجتماعی موجود همساز هستند به اتفاق آرا به وسیله مجموعه قانون‌گذاری تصویب خواهد شد. اما آیا ساخت اجتماعی می‌تواند تغیر کند؟ آیا جمعیت‌های هدف خط‌مشی‌های عمومی می‌توانند قبص و بسط داده شوند؟

به گفته پیترمی، پاسخ بلی است. ساخت‌های اجتماعی ایستا نیستند؛ در واقع، خط‌مشی‌گذاران، باورهای خود در مورد مسائل خط‌مشی در پاسخ به محرک یا شاهد پی‌آیند از آنچه می (1999: 332) «یادگیری اجتماعی[30]» می‌نامد را تعدیل می‌کنند. یادگیری اجتماعی متفاوت از یادگیری ابزاری است. اگر چه هر دو شکل‌هایی از آنچه می «یادگیری خط‌مشی[31]» می‌نامد را دربردارند، یادگیری ابزاری بازتابنده‌تر از رویکرد عقلانیت‌گرا به تحلیل خط‌مشی است، بر ابزار حل مسئله خط‌مشی و یادگیری از طریق ارزشیابی خط‌مشی تأکید می‌کند. یادگیری اجتماعی، هدف محوری‌تر است، بر علت مسئله و باورها در مورد جمعیت‌های هدف متمرکز است.

«یادگیری سیاسی[32]» معطوف به توانایی نخبگان خط‌مشی برای طراحی پیشنهادیه‌های خط‌مشی‌ای ممکن از حیث سیاسی است. یادگیری سیاسی و یادگیری خط‌مشی مفاهیم بارز ولی مرتبط به هم هستند؛ با تغییری در باورها در مورد اهداف یک خط‌مشی، نخبگان خط‌مشی ممکن است استراتژی‌های جدیدی برای به جلو بردن یک خط‌مشی خاص در پیش بگیرند.

نیکولسون ـ کروتی و میر توافق داشتند که خط‌مشی‌گذاران سنجیده و عامدانه از ساخت‌های اجتماعی برای طراحی خط‌مشی عمومی استفاده می‌کنند ولی اظهار می‌داشتند که فرایند نسبت به آنچه به وسیله اینگرام و اشنایدر پیشنهاد شده پیچیده‌تر است. درون این موضوع بحث‌انگیز این ایده نهفته است که پیشنهادیه‌های خط‌مشی که برای جریمه گروه‌های منحرف طراحی شده‌اند در ورود به خط‌مشی عمومی یا با هیچ گونه مقاومت یا با مقاومت کمتری مواجه خواهند شد. در عوض نیکولسون ـ کروتی و میر استدلال کرده‌اند که سه شرط باید قبل از وقوع این گذار رعایت شود. نخست اینکه گروه باید از جانب کسانی که قدرت سیاسی دارند «حاشیه‌ای[33]» تصور شود. دوم این که باید نوعی «کارآفرین اخلاقی[34]» وجود داشته باشد که فعالانه در جستجوی پیوند اقدامات گروه با مسائل اجتماعی بزرگ‌تر باشد. این فرد باید صاحب قدرت سیاسی یا یک خبره محترم باشد. نیکولسون ـ کروتی و میر نقش جیمز کیو ویلسون را به عنوان یک کارآفرین اخلاقی در کمک به ابلاغیه قانون جرم در سال 1984 مورد بحث قرار داده‌اند. ویلسون به علت نقشش به عنوان یک فرد علمی ـ دانشگاهی محترم، قادر بود بحث را به طریقی شکل دهد که رفتار جناحی را با افول ارزش‌های اجتماعی پیوند دهند (نیکولسون ـ کروتی و میر، 2005: 237). در نهایت عنصر سوم «کارآفرین سیاسی[35]» است. این فرد شبیه کارآفرین خط‌مشی مورد اشاره کینگدون است از آن جهت که این شخص تلاش می‌کند دیگر خط‌مشی‌گذاران را متقاعد سازد که پیشنهادیه خط‌مشی بازنمای خط‌مشی عمومی موثق است، ولی پیوند نیت به آنچه اصالتاً به وسیله اشنایدر و اینگرام بحث می‌شد متنوع‌تر است.

ارزش‌های «دموکراتیک» و طرح خط‌مشی

در لیبرال دموکراسی‌ها، زیربنای هنجاری خط‌مشی عمومی می‌بایست ارزش‌های دموکراتیک باشد. به عنوان یک ادعای هنجاری، این امر استدلال قابل حمایتی است. اما چگونه آن را آزمون می‌کنیم؟ آیا خط‌مشی‌های عمومی، آرمان‌های دموکراتیک را حقیقتاً انعکاس می‌دهند؟ اثر استون (2002) این نکته را که آیا همیشه توافق بر سر آنچه چنین ارزش‌های دموکراتیکی نظیر عدالت یا آزادی را شکل می‌دهد می‌تواند وجود داشته باشد یا خیر را زیر سؤال برده است. آنچه در همه دانش‌پژوهان منحصر به فرد است درخواست ضمنی برای فرایند خط‌مشی‌گذاری دموکراتیک‌تر است؛ از تعریف مسئله تا طرح‌های خط‌مشی، ارزش‌های دموکراتیک باید ذاتاً در فرایند خط‌مشی باشند. بنابراین اگر ارزش‌های دموکراتیک باید راهنمای فرایند خط‌مشی باشد ولی روشن نیستند، چگونه این نقصان را اصلاح می‌کنیم؟

همان‌طور که اوایل در این فصل بحث کردیم، بسیاری از دانش‌پژوهان توافق دارند که رویکردهای کمی به مطالعه خط‌مشی عمومی نظیر تحلیل هزینه ـ منفعت، بین‌الاذهانیت راهنمای فرایند خط‌مشی را نادیده می‌گیرند.

دلئون (1997 و 1995) بر اساس ایده «علوم خط‌مشی دموکراسی[36]» هارول لاسول می‌کرد که فرایند خط‌مشی‌گذاری از ارزش‌های دموکراتیک دور شده است. از منظر دلئون حرکت به طرف یک رویکرد اثبات‌گراتر به مطالعه خط‌مشی عمومی منجر به نوعی تغییر جهت از علم خط‌مشی دموکراسی لاسول شده است. در نهایت، دلئون علوم خط‌مشی را در چنبره دو رویکرد غالب، منفعت‌گرایی[37] و لیبرال ـ عقلایی‌گرایی[38] می‌بیند، که هر دو فاصله بین شهروندان و دولتشان را افزایش داده‌اند. منفعت‌گرایی، زیرا از نوعی نقش قوی برای بازار حمایت می‌کند و شدیداً بر داده‌ها تکیه دارد و «عوامل انسانی» را نادیده می‌گیرد (دلئون، 1997: 53). رویکرد منفعت‌گرایی، آمال شهروندان عادی و این که چگونه شهروندان پیام‌های ارسالی به وسیله نخبگان حاکم تفسیر می‌کنند را نادیده می‌گیرد.

دغدغه اصلی دلئون این بود که علم خط‌مشی از مشتری اولیه‌اش، یعنی شهروندی، گسسته شده است (1997: 98). برای اصلاح این وضعیت، مطالعه خط‌مشی عمومی باید متصف به گفتمان باز بین شهروندان و خط‌مشی‌گذاران باشد. راه‌حل: تحلیل خط‌مشی مشارکتی[39]. تحلیل خط‌مشی مشارکتی اشاره به ایده درگیری مستقیم شهروندان در خط‌مشی‌گذاری عمومی دارد. دلئون مثال‌های متعددی ذکر کرده است که در آن پنل‌های شهروندان برای کمک به طرح خط‌مشی ایجاد شده‌اند و در آنها نتیجه شهروندی رضایت‌بخش‌تر بوده است.

مشارکت بیشتر شهروندان در فرایند خط‌مشی رضایت‌مندی شهروند از فرایند سیاسی را افزایش می‌دهد و خط‌مشی عمومی بهتری خلق می‌کند. فقط از طریق درگیری شهروند، علوم خط‌مشی کاملاً ارزش‌های دموکراتیک را منعکس می‌کنند. اشنایدر و اینگرام در اثر نافذ خود، «طرح خط‌مشی برای دموکراسی»، نتیجه‌گیری کردند که ساخت اجتماعی جمعیت‌های هدف، آرمان‌های پلورالیزم را به چالش می‌کشد و بحران بیشتر، دموکراسی را تهدید می‌کند (1997: 198). طرح‌های خط‌مشی بر ساخت و نگهداری قدرت از طریق جمعیت‌های هدف استوارند. طرح خط‌مشی، ساخت اجتماعی جمعیت‌های هدف را تعیین می‌کند و به نوبه خود بر نحوه تصور جمعیت‌های هدف از نقش خود در جامعه تأثیر می‌گذارد. طرح‌هایی که وضعیت موجود را حفظ می‌کند مطلوب هستند زیرا بازنمای فرصت سیاسی هستند. در نتیجه، گروه‌های خاص جایگاه نسبتاً پایدار به عنوان جمعیت‌های هدف مثبت با میزان زیادی قدرت سیاسی حفظ کرده‌اند.

اینگرام و اشنایدر (2006) مانند پیتر دلئون مطالعه خط‌مشی عمومی را فعالیتی هنجاری می‌بینند: «عامه (مردم) باید مستقیماً در پاسخگو نگه داشتن ساختارهای دولت درگیر شوند» از نگاه دلئون، اینگرام و اشنایدر، طرح خط‌مشی پیوند بین شهروندان و دولت را شکل می‌دهد. در نتیجه، ابزار اصلی بهبود طرح خط‌مشی و افزایش رضایت‌مندی شهروند از دولت از طریق درگیری شهروند در فرایند خط‌مشی است.

اشنایدر و اینگرام دفاعیه‌ای قوی ارائه داده‌اند مبنی بر این که ارزش‌های دموکراتیک بایستی در طرح خط‌مشی درگیر شوند. در عین حال، از دیدگاه آنها، طرح خط‌مشی بر واقعیاتی ساخته شده استوار است که گروه‌های برخوردار را منتفع می‌سازد. نتیجه، طرح خط‌مشی غیردموکراتیک و نوعی سیستم خود جاودانه‌ساز سیاست تبهگن است. نه تنها ارزش‌ها و نمادها در فرایند خط‌مشی بازنمایی می‌شوند بلکه عمداً به وسیله خط‌مشی‌گذاران استفاده می‌شوند. از نگاه اشنایدر و اینگرام وضعیت فعلی طرح خط‌مشی هم غیردموکراتیک و هم غیرمتکثر است. طرح‌های خط‌مشی پیام‌هایی به جمعیت‌های هدف در مورد جایگاهشان و این که چگونه دیگران در مورد آنها فکر می‌کنند می‌رسانند و طرح‌های خط‌مشی فعلی به گروه‌های کم قدرت (وابسته‌ها و منحرف‌ها) می‌آموزند که بسیج و مشارکت بی‌فایده هستند. همان‌طور که اینگرام، اشنایدر و دلئون گفتند پیام‌ها این نکات را منتقل می‌سازند که چه کسانی در اولویتند، منافع چه کسانی مهمند، چه نوعی از بازی سیاست وجود دارد و آیا فرد جایگاهی در آن وضعیت دارد یا خیر (2007: 100). از دیدگاه دلئون تنها راه برای تغییر چنین پیام‌هایی از طریق شهروندی فعال‌تر خط‌مشی است. وقتی شهروندان در فرایند خط‌مشی‌گذاری مشارکت می‌کنند، حس آنها از سودمندی و اعتماد در دولت افزایش می‌یابد، فرایند خط‌مشی دموکراتیک‌تر و کیفیت کلی طرح خط‌مشی بهبود می‌یابد.

آزمون نظریه‌های طرح خط‌مشی

آزمون نظریه‌های طرح خط‌مشی مورد بحث در این فصل، مانند خود نظریه‌ها، فرایندی مبهم و درهم و برهم است. برای اینکه طرح خط‌‌مشی به عنوان یک حوزه فرعی مشروع در نظر گرفته شود باید برخی پیش‌بینی‌پذیری‌ها راجع به فرایند خط‌مشی ارائه دهد. در نتیجه قبلاً ما حوزه را به سه مرحله شکسته‌ایم: دانش‌پژوهان ارزش‌ها (ادلمن، فیشر و فارستر، سی آندرسون)، دانش‌پژوهان سیاست طبقه‌سازی (استون، اشنایدر و اینگرام) و دانش‌پژوهان مشارکتی (دلئون، اشنایدر و اینگرام). همه این سه مجموعه اندیشمندان بر سر نیاز به روش‌شناسی متنوع هنگام مطالعه طرح خط‌مشی توافق دارند، اما برای این که یک حوزه فرعی مشروع تصور شود (یعنی حوزه‌ای که فرضیه‌های آزمون‌پذیر تولید می‌کند) بسیاری از سؤال‌ها کماکان باید پاسخ داده شوند.

همان‌طور که بحث شد، دانش‌پژوهان اولیه طرح خط‌مشی استدلال می‌کردند که خط‌مشی‌گذاران داستان‌هایی متناسب با خط‌مشی‌های موجود طراحی می‌کنند. آیا می‌توان پیش‌بینی کرد چه ارزش‌ها، داستان‌ها، روایت‌ها و تصاویر ذهنی‌ای با شهروندان همساز است؟ آیا شیوه‌های را اثبات‌گرایی نظیر ساخت‌گرایی یا هرمنوتیک برای مراحل خاص فرایند خط‌مشی متناسب‌ترند؟ اشنایدر و اینگرام استدلال کرده‌اند که ساخت اجتماعی و طرح خط‌مشی مشارکت دموکراتیک را کاهش می‌دهند. شاید، ولی تا چه حد؟ چه نوعی از مشارکت؟ از نگاه کینگدون (1995) ما می‌دانیم که رویدادهای برجسته به طور معناداری نحوه در نظر گرفتن مسائل را شکل می‌دهند. آیا این امر در مورد طبقه‌بندی گروه‌های هدف صادق است؟ چرا برخی از ساخت‌های اجتماعی مشمول مرور زمان می‌شوند؟ قرائن تشکیل‌دهنده «یادگیری اجتماعی» یا «یادگیری سیاسی» چیست؟ یکی از مسائل محوری برای پروژه طرح خط‌مشی آن است که چارچوب‌های مفهومی آن فرضیه‌های واضح و آزمون‌پذیر از حیث تجربی تولید نمی‌کنند؛ در نهایت ادعاهای تجربی آن به طور خاص تجربی نیستند. اگر چه تأکید بر ماهیت ذهنی واقعیت در طرح خط‌مشی تعجب‌آور نیست ولی هیچ‌گونه مبنای روشنی برای قضاوت در مورد خط‌مشی ارائه نمی‌دهد. پروژه عقلانیت‌گرا، با همه نواقصش، نوعی مبنای مستحکم برای ارائه قضاوت‌های مقایسه‌ای از خط‌مشی عمومی ارائه می‌دهد و نوعی ارزش محوری برای هدایت چنین قضاوت‌هایی دارد: کارایی، طرح خط‌مشی هیچ‌گونه ژیروسکوب مفهومی درونی هم‌ارزی ندارد.

فراخوان دلئون، اشنایدر و اینگرام برای تحلیل خط‌مشی مشارکتی را در نظر بگیرید. آیا این امر مقاومت در برابر استدلال استون در مورد دشواری‌های تضمین عدالت نیست؟ چه کسانی مشارکت می‌کنند؟ چقدر مشارکت؟ در چه مرحله‌ای از فرایند خط‌مشی؟ در مورد چه تصمیم‌هایی؟ پیش‌فرض زیربنایی این راه‌حل آن است که شهروندان، اگر شانس بیابند، می‌خواهند در خط‌مشی‌گذاری درگیر شوند. در عین حال، پژوهش در مورد نگرش‌های مردم در مورد دولت چیزهای دیگری پیشنهاد می‌دهد. هیبینگ و تیس ـ مورس[40] (2002 و 1995) بر اساس پیمایش گسترده و پژوهش گروه کانونی دریافتند که در حقیقت بیشتر شهروندان نمی‌خواهند در فرایند خط‌مشی درگیر شوند. آنچه آنها می‌خواهند این است که با اطمینان بدانند خط‌مشی‌گذاران در پی تحقق بهترین منافع آنها هستند. اگر چه دلئون استدلال کرده است که سطوح افزایش مشارکت شهروندان رضایت‌مندی از دولت را بهبود می‌دهد ولی هیبینگ و تیس مورس استدلال کردند که شهروندان کمتر خواهان مشارکتند مگر وقتی احساس می‌کنند برای جلوگیری از رفتار منفعت‌طلبانه نخبگان ضرورت دارد.

[1]. Politics

[2]. Policy design

[3]. Architecture of policy

[4]. Policy design perspective

[5]. Content of public policy

[6]. Rationales

[7]. Murray Edelman

[8]. Constructing the political spectacle

[9]. The symbolic of politics

[10]. Deliberate

[11]. Policy paradox

[12]. Political reason

[13]. Rational choice theory

[14]. Community life

[15]. Image

[16]. Welfare queen

[17]. Woodrow Wilson

[18]. Schachter

[19]. Normative argument

[20]. Bohte

[21]. Peter may

[22]. Categorization

[23]. Degenerative

در اینجا به این معناست که خط‌مشی‌ها فقط معدودی از افراد برخوردار را منتفع می‌سازند و شهروندان محروم را به حاشیه می‌رانند. سیاست‌های تبهگن نیز نوعی شکاف بین اندک برخوردار که در سیستم سیاسی اعمال قدرت می‌کنند و شهروندان محروم که نسبت به دموکراسی منتقدند ایجاد می‌کند (م).

[24]. Advanteged

[25]. Contenders

[26]. Dependents

[27]. Deviants

[28]. Democratic efficacy

باور شهروندان به دموکراتیک بودن نظام سیاسی خود (م).

[29]. Joe Soss

[30]. Social learning

[31]. Policy learning

[32]. Political learning

[33]. Marginal

[34]. Moral entrepreneur

[35]. Political entrepreneare

[36]. Policy sciences of democracy

[37]. Utilitarianism

[38]. Liberal – rationalism

[39]. Participatory policy analysis

[40]. Hibbing & Teiss – Morse

تلخیص :سیده هدی شمس

۸۸

به اشتراک گذاشتن.

درباره نویسنده

کاندیدای دکتری مدیریت دولتی- خط مشی گذاری و سیاستگذاری دانشگاه تهران، مشاور حوزه سیاستگذاری علم و فناوری، بودجه ریزی و فناوری اطلاعات

کامنت