دوران پساسردار

0

دکتر امیرحسین خالقی – مدرس دانشگاه و دکترای سیاستگذاری عمومی دانشگاه تهران

پرده نخست: سال 1941 بعد از برکناری رضا شاه و به تخت نشستن پسرش، در حالیکه نیروهای بیگانه خاک ایران را اشغال کرده بودند، نخست وزیر، محمد علی فروغی فقید، قراردادی با شوروی (استالین) و بریتانیا (چرچیل) منعقد کرد که ایران را در اردوگاه متفقین قرار می داد و به آن اجازه عبور و استفاده از خاک ایران را می داد و البته آنها هم می پذیرفتند که حضورشان جنبه نظامی نداشته باشد و با احترام به استقلال ایران 6 ماه بعد از اتمام جنگ کشور را تخلیه کنند. سال بعد امریکا نیز حمایتش را از استقلال ایران اعلام کرد که پیروزی درخشانی برای دیپلماسی ایرانی ها بود.
اما این کار قمار بزرگی برای فروغی بود، زیرا آن روزها تردیدهای جدی در پیروزی متفقین وجود داشت و افکار عمومی هم به آلمانی ها گرایش داشتند. فروغی خیلی ناسزا و توهین شنید و حتی به او سوء قصد شد، ولی با ورود امریکا به جنگ در 1942 و البته پیروزی نهایی متفقین در 1945 روشن شد چه خدمتی کرده است.
پرده دوم: نیروهای امریکا و بریتانیا بعد از جنگ خارج شدند، ولی شوروی در شمال کشور ماند. چشم طمع به نفت شمال داشت و دست نشاندگانش به ویژه در آذربایجان و کردستان با حمایت و حضور ارتش سرخ علم تجزیه طلبی برداشتند و کشتارها و غارت ها رخ داد. حزب توده هم که آشکارا از منافع “برادر بزرگ” دفاع می کرد. با وجود حمایت اکثریت ایرانیان از دولت مرکزی، ارتش دولتی توانی برای رویارویی نداشت، کشور آشفته بود تا احمد قوام به قدرت رسید. دستور داد شکایت از شوروی و گفتگو با قدرت های دیگر جهانی در مجامع بین المللی دنبال شود، ولی ارتباط با سرخ ها هم قطع نشود. روس ها میلی رفتن نداشتند، قوام با هیئتی کار بلد به مسکو رفت، با هوشمندی مذاکره روی آنچه استالین در واقع می خواست یعنی “تخلیه ایران در برابر امتیاز نفت شمال” را پیش برد.
همان زمان با توجه به پیشرفت ها شوروی اعلام کرد که طی 45 روز ایران را تخلیه می کنند و البته آذربایجان هم مسئله ای داخلی است که شوروی در آن دخالتی نمی کند و در برابر قانون امتیاز بهره برداری نفت شمال برای شوروی تقدیم مجلس می شود. قوام برای جلب نظر استالین سه وزیر توده ای را وارد کابینه کرد و برخی از مخالفان سیاسی معروف شوروی هم بازداشت شدند. ارتش شوروی ایران را ترک کرد، ولی آنها بر قدرت دو رژیم تجزیه طلب نزدیک به خود یعنی آذربایجان و کردستان افزودند. قوام نمایندگان تجزیه طلبان آذربایجان و کردستان را در ظاهر برای مذاکره به تهران احضار کرد، ولی هدف وقت کشی بود. بلافاصله بعد از خروج شوروی ورق برگشت، حاج علی رزم آرا به ریاست ستاد کل ارتش گماشته شد و آماده مقابله با تجزیه طلبان شد. وزرای توده ای را هم برکنار کردند.
شوروی اظهار نگرانی می کرد، ولی قوام به آنها اطمینان می داد که کارها دستش است، در برابر سرخ ها هم شروع به تقویت وابستگان ایرانی خود می کردند. قوام برای آنها استدلال کرد که دوره مجلس به اتمام رسیده و برای تشکیل مجلس جدید و تصویب امتیاز برای شوروی باید انتخابات سراسری برگزار شود و نیاز به حضور نیروهای نظامی در همه جای کشور از جمله آذربایجان و کردستان است. امکان درگیری نظامی با شوروی بالا بود. همزمان تماس های دیپلماتیک ایران با امریکا هم پیش می رفت و درنهایت رئیس جمهور امریکا که جهان قاطعیتش را با استفاده از بمب اتمی دیده بود، شوروی را تهدید کرد که در صورت دخالت نظامی شوروی، امریکا دست روی دست نمی گذارد و وارد میدان می شود، همه می دانستند او اهل شوخی نیست. قوام با شوروی ها تماس گرفت که در این هیاهو برای تصویب بهتر امتیاز نفت شمال اجازه ندهد توده ای ها هم زیاد سروصدا کنند و آنها هم چنین کردند.
سپس رزم آرا آماده خواباندن غائله تجزیه طلبان شد و با قدرت آنها را تارومار کرد؛ فردای آن روز ایران اعلام کرد شکایت قبلی خود از شوروی را پیگیری نمی کند. قوام در مصاحبه با روزنامه فرانسوی اعلام کرد که به قول خود وفادار است. مجلس جدید تشکیل شد و حزب دموکرات که قوام بنیان گذاشته بود اکثریت را گرفت. حرف قوام به شوروی ها این بود که تلاشش را می کند، ولی تصمیم نهایی با مجلس است. رای گیری انجام شد و نتیجه هم از پیش روشن بود: امتیاز نفت شمال به شوروی داده نشد!
اما چرا امروز به این دو پرده مربوط به دو دوره دشوار از تاریخ معاصر پرداخته ام؟ اجازه دهید پیش از آن شرحی مختصر از اوضاع داشته باشم. می دانیم از آن دوران بلاخیز سال های زیادی گذشته و خیلی چیزها تغییر کرده است. اما در حال حاضر باز در ایران وضعیت بسیار پیچیده و نگران کننده است، از تحریم ها و نابسامانی های اقتصادی پیشین که اوصافش از کفر ابلیس هم مشهورتر است بگذریم، از قرار مصیبت ها تمامی ندارند. هفته گذشته سپهبد قاسم سلیمانی، چهره سرشناس سیاسی و نظامی ایران، در خاک کشور ثالث مورد حمله قرار گرفت و تنش ها به سطح بی سابقه ای در چند سال گذشته رسید. گفتگوهای تند میان دو کشور در جریان است و حتی خوف آن می رود که دو کشور وارد درگیری نظامی بشوند که پایان آن معلوم نیست. ایران کاهش تعهدات برجامی (بخوانید در عمل خروج از برجام) خود را اعلام کرده است و واکنش کشورهای اروپایی و امریکا نسبت به قضیه مشخص نیست، کسانی از خروج از پیمان منع گسترش تسلیحات هسته ای (NPT) می گویند و کسانی هم حمله نظامی مستقیم برق آسا را توصیه می کنند. معنای این تحولات می تواند این باشد که دستکم تا پایان دوره نخست ریاست جمهوری دونالد ترامپ گزینه احتمالی مذاکره هم دیگر موضوعیت نخواهد داشت و با فرض آنکه کار به جنگ نکشد، در نوعی وضعیت تعلیق به سر خواهند برد؛ یعنی جنگی سرد که شاید گلوله ای شلیک نشود، ولی فرسایش حاصل از آن کم از جنگ واقعی نخواهد داشت.
نگارنده البته تخصصی در علوم نظامی ندارد و بنا هم ندارد در مورد جنبه های فنی و قابلیت های نظامی کشور صحبت کند، ولی تلاش می کند تا نوری به تاریکی این وضعیت بتاباند و از زاویه دیگری به موضوع بپردازد. فرضم اینست از آنجا که سیاست ورزی ادامه جنگ در لباسی دیگر است، باید توجه کرد که از قضا در این دوران دشوار که صدای شیپور جنگ اینجا و آنجا شنیده می شود، باید امیدمان بیشتر به سیاستمدارها باشد، زیرا سرنوشت جنگ بسیار جدی تر از اینست که دست ژنرال ها سپرده شود! اگر بخواهیم حرف آخر را اول بزنیم می توان این طور گفت: “استراتژی مناسب برای ایران تا اطلاع ثانوی ادامه همان روال گذشته نه جنگ نه مذاکره است”! باید وسوسه اقدام فوری را رها کرد و واکنش را تا زمان مناسب واکنش به تعویق انداخت. در واقع در این بزنگاه دشوار بهترین کاری که می تواند کرد اینست که تا پیدا کردن قواعد جدید بازی دست به اقدام جدی نزند! شاید قضیه مصداق همان ضرب المثلی است که انتقام خوراکی است که بهتر است سرد صرف شود (Revenge is a dish best served cold).
در پاسخ به اینکه چرا دو نمونه تاریخی از دو سیاستمدار کارکشته تاریخ ایران را در آغاز این نوشته آوردم، باید بگویم می خواهم بر این نکته شاید بدیهی تاکید کنم که از یاد نبریم سیاست عرصه اخلاق گرایی نیست، بازی منافع است و مهار کردن قدرت با قدرت، باید به دنبال منافع کشورت باشی به نام یا به ننگ! وقتی حرف از “کاری نکردن” می زنیم به معنای بی کنشی و دست و پا بسته بودن نیست، بلکه به شهادت تاریخ می توان دید که دور اندیشی و صبر و خویشتن داری و در عین حال پافشاری در دنبال کردن اهداف می تواند چه دستاوردهای شگرفی به بار آورد. امروز هم مثل گذشته شاید سیاستمداران کارکشته در بادی امر به وادادگی و به قدر کافی وطن پرست نبودن متهم شوند، ولی آنچه مهم است ایستادن در سمت درست تاریخ است.
شر اعظمی که می تواند رخ دهد کشیده شدن پای ایران به میدان جنگ است، گزینه ای که باید به هر طریق از آن گریخت، اگر بخواهیم فقط و فقط یک معیار برای ارزیابی سیاست های احتمالی در نظر بگیریم همین دور ماندن کشور از آتش جنگ خواهد بود. طبیعی است که در مقابل آنچه رخ داد، مخالفتی با واکنش مناسب و حتی تند در زمان مناسب وجود ندارد، ولی اکنون و اینجا که قواعد بازی در حال تغییر و زمینه برای تشدید و بالا گرفتن تعارض ها فراهم است، می شود حدس زد واکنش تند و گسترده از سوی ایران می تواند به جنگی تمام عیار بینجامد. خوشبختانه تا این لحظه از واکنش ها چنین بر می آید که این دورنگری در مراکز عالی تصمیم گیری کشور وجود دارد، غریب هم نیست بسیاری از آنها جنگ 8 ساله را تجربه کرده اند، با اقتضائات و پیامدهای آن بیگانه نیستند و وضعیت جنگی را به خوبی می شناسند. یادمان نرود جنوب کشور ما به آبهای آزاد باز می شود و ایران کشوری با عمق استراتژیک صفر است! بسیاری از تاسیسات و منابع اساسی و حیاتی آن مانند خارک و عسلویه و بندر امام نزدیک به آبهای جنوبی و در تیررس دشمن اند و اگر طرف مخاصمه کشوری با نیروی دریایی قدرتمند باشد، باید احتیاط بیشتری داشت. از آن سو با وجود تحریم ها و سوء تدبیرهای بسیار در اقتصاد به نظر می رسد، حرف و حدیث در مورد منابع مورد نیاز برای آغاز و ادامه جنگی گسترده بسیار باشد. گذشته از قابلیت های نظامی که باید آگاهان در مورد آن اظهار نظر کنند، وضعیت کشور از منظر اقتصادی به هیچ رو مطلوب نیست، کسری بودجه شدید و رشد اقتصادی منفی و مصائب سیستم پولی همچنان پابرجا اند. اداره کشوری با جمعیت بیش از 80 میلیون نفر و گستردگی و تنوع بسیار در دوران جنگ ساده نخواهد بود، اگر بر اینها عوامل پراهمیتی مانند بحث شکاف مرکز-حاشیه و گفتمان های مرکز گریز و تجزیه طلبی و نارضایتی های اجتماعی هم بیفزاییم که دشواری های کار بیشتر هم خواهد شد، فعالیت های پنهان برخی کشورها که دل خوشی از ایران ندارند بماند.
پس چه باید کرد؟ هزینه هیچ کاری نکردن هم کم نیست، در چنین مواردی شاید بتوان آن را نوعی ورشکستگی نمادین به حساب می آورد که می تواند مشروعیت هر نظام سیاسی را متاثر کند. برای پاسخ باید سری به آن سوی آتلانتیک بزنیم و اوضاع را در آنجا هم ببینیم. اگر از منظر سیاست خارجی اولویت اصلی امریکا را خاور دور و مناسبات آن با چین بدانیم، یحتمل در حال حاضر در سیاست داخلی آنچه بیش از همه اهمیت خود را نشان می دهد انتخابات ریاست جمهوری است که از همین الان رقابت های احزاب برای آن آغاز شده است. اما یک تفاوت اساسی هم در این چند سال با پیشترها داریم، سیاست ورزی امروز در امریکا و برخی کشورهای دیگر بیش از آنکه بر مبنای دوگانه فقیر و غنی باشد، بر پایه جهانی بودن و ملی گرایی است. از آنجا که این قضیه به بحث ما مربوط است، آن را توضیح بیشتری خواهم داد. سیاست ورزی در تحلیل نهایی به معنای قرار دادن “ما” در برابر “آنها” است، تمام حرف اینست که این “ما” و “آنها” چطور تعریف می شوند. به صورت سنتی این تعریف بر اساس وضعیت اقتصادی بود، بین آنها که پول و ثروت دارند در برابر آنها که از آن محروم اند. اصل دعوا هم اغلب سر سیاست های رفاهی بود یا به بیان دیگر چطور رابطه داراها و ندارها را تنظیم کنند. اکنون قضیه فرق کرده و تفکیک “ما” و “آنها” جنبه فرهنگی و تحصیلی پیدا کرده است، میان کمتر تحصیل کرده های محافظه کار ساکن شهرهای کوچک از یک طرف و تحصیل کردگان ترقی خواه شهرهای بزرگ از طرف دیگر، اولی خسته از جهانی شدن است و دومی آن را پاس می دارد. یکی حرف از جهان وطنی می زند و دیگری دنبال ملی گرایی است. احزاب سنتی نتوانسته اند این خواست های جدید را پاسخ دهند، از این روست که پوپولیست های آنتی استبلیشمنت خواهان پیدا کرده اند. پیشترها وقتی اوضاع اقتصادی بد  می شد، بیشتر حرف از سیاست های حمایتی و بازتوزیع بود، الان بیشتر از جهانی شدن و مهاجرت و حقوق مدنی می شنویم. ظهور چنین وضعیتی البته حاصل روندهای بلندمدت است، ولی بحران جهانی ۲۰۰۸ و رواج شبکه های اجتماعی و بحران مالی در آن نقش داشتند. باری، ترامپ پدیده ای مربوط به این دوره است و در چنین سیاقی عمل می کند. او به اصطلاح پرچمدار ملی گرایی است، اقتصاد و سیاست را با فلسفه “اول امریکا” (America First) پیش می برد. در گفتمان وی جنگ های آزادی بخش و لیبرال بازی های دموکرات ها جایی ندارد. او برای توجیه سیاست ها و حفظ پایگاه رای خود مجبور است دست به دامن نوعی ملی گرایی امریکایی شود، حتی شاید بتوان این روایت نزدیکی او به مسیحیان انجیلی (اوانجلیست ها) که در برخی محافل ایرانی گفته می شود را برآمده از چنین نگاهی دانست. او از آغاز رئیس جمهور محبوبی نبوده و نیست، نرخ محبوبیت (approval rate) او در نظرسنجی ها بالا نیست، ولی چاره ای ندارد جز آنکه خود را “فرزند امریکا” (به مفهوم یک کشور مشخص، نه نماد یک تفکر جهانی) بخواند، حرف ها و کارهایش را هم در همسویی با چنین نگاهی باید فهمید. توجه کنیم که مهم نیست یک سیاستمدار در اعماق قلبش به چه باور دارد، بلکه باید به اصولی توجه کرد که او برای توجیه کارهایش به کار می برد.
در برابر آنچه در هفته پیش رخ داد و برای بسیاری غیرمنتظره بود، می شود حدس زد نوعی مانور برای احیای حیثیت ایالات متحده بود. پیشترها کشته شدن سفیر امریکا در طرابلس و بی عملی وی به یک افتضاح تمام عیار برای اوباما بدل شد، این بار ترامپ بعد از رویدادهای متعددی (مانند قضایای کشتی ها در تنگه هرمز، حمله به آرامکو، سرنگونی پهپاد و …) که به بی عملی و تاجربازی متهم می شد، واکنشی بسیار تند و “ملی گرایانه” نشان داد، علاقه فراوان او به پیش بینی ناپذیر نشان دادن خود و غافلگیری هم البته موثر بود. جنبه مهم دیگر بالا گرفتن داستان استیضاح و پرت کردن حواس افکار عمومی بود، به زبان اهالی علم سیاست او می خواست از پدیده “جمع شدن زیر یک بیرق” (Rally ‘round the flag) استفاده کند، پدیده ای که اشاره به افزایش محبوبیت روسای جمهور امریکا در کوتاه مدت دارد، وقتی درگیر جنگ یا بحران خارجی می شوند. برای کسی که با رسانه ها ارتباط خوبی ندارد، چه بسا یک بحران کنترل شده سیاست خارجی با کشوری مثل ایران ایده بدی نباشد. او در تحلیل نهایی دنبال ایران بهنجار (normal) است، حدس می زنم آنچه برای عراق 2003 رخ داد نه ممکن است و نه حتی مطلوب.
از کنار هم گذاشتن آنچه آمد می توان این نتیجه را گرفت، بهترین سیاست برای مواجه با شرایط به واقع حساس کنونی همان سیاست “نه جنگ و نه مذاکره” است، در نظر داشتن برخی ملاحظات ضروری است. حمله مستقیم و فوری به ارتش امریکا از قضا به هدف او که “فروش بحران خارجی به افکار عمومی برای جلب محبوبیت” است کمک خواهد کرد، کافی است تلفات نیروهای امریکایی بالا رود تا شاهد یک پروپاگاندای جدی “ملی گرایانه” برای مواجهه شدید نظامی با ایران باشیم، گزینه ای که فارغ از نتیجه اش هزینه و خسارت آن فاجعه بار خواهد بود، بماند که نقش سوء محاسبه در چنین صف آرایی هایی میان نظامی ها چقدر پررنگ است و چقدر کار به سادگی می تواند از دست در رود. دوم، برای ایرانی ها مدیریت موثر افکار عمومی و پرهیز از عامیانه و رمانتیزه کردن “بیش از حد” سیاست اهمیت بسزا دارد. آنچه در جمعه رخ داد و حضور گسترده در مراسم تشییع سردار سلیمانی، توانست به بازسازی مشروعیت ساختار سیاسی کمک کند، ولی اهالی قدرت باید مراقب از دست رفتن کار هم باشند. سوم، اقدام موثر طرف ایرانی که البته باید در مورد چند و چون آن فکر کرد، به نظر باید روی تحت تاثیر قرار دادن نتیجه انتخابات امریکا متمرکز باشد و می دانیم که در این طرح ها زمانبندی شاید به اندازه خود کار مهم باشد، شاید نزدیکی انتخابات زمان بدی نباشد. چهارم، در چنین مواردی نقش سیاست و دیپلماسی دستکم گرفته می شود، ولی واقعیت اینست در این موارد، بدون آنکه بخواهیم نقش توان نظامی و بازدارندگی را کمرنگ کنیم، از قضا باید به سیاستمداران حتی بیشتر هم تکیه کرد تا در عین پیگیری اهداف به سمت شر مطلق یعنی جنگی تمام عیار نلغزیم، کار آنها ساده نیست، در زمانی که انتظار انجام کار فوری و موثر هست، دور دست ها را دیدن و برای تحقق اهداف تلاش کردن دشوار است، قوام و فروغی از آنجا نامشان ماندگار شد و توانستند خاک این سرزمین را حفظ کنند که کوشیدند “از در تنگ وارد شوند” و کار دشوار را انجام دهند. شاید بد نباشد این روزها اهالی قدرت به توصیه ژنرال متیس توجه بیشتری داشته باشند؛ “آداب دان باش و حرفه ای رفتار کن، ولی با برای کشتن همه کسانی که می بینی برنامه داشته باش!” والله اعلم.

به اشتراک گذاشتن.

درباره نویسنده

کامنت