مرحوم استاد دکتر حسن میرزایی اهرنجانی

0

مرحوم استاد دکتر حسن میرزایی اهرنجانی

زاده: ۱۳۲۱، سلماس
عضو هیئت علمی گروه مدیریت دولتی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران یکی از استادان برجسته مدیریت در ایران بود. دکتر میرزایی اهرنجانی برای مدت ۱۵ سال مدیر گروه مدیریت دولتی دانشگاه تهران و مدت هفت سال مدیر ایستگاه تحقیقات مدیریتی (اتم) دانشگاه تهران و از بنیان گذاران دوره دکتری مدیریت در دانشگاه تهران در سال ۱۳۶۴ بود.
وی دارای نظریه سه شاخگی در مدیریت است و بسیاری اساتید مطرح فعلی حوزه مدیریت کشور از شاگردان ایشان به حساب می آیند.
دکتر میرزایی  در سال 1388 بازنشسته  و در  تیر ماه سال ۱۳۹۰ در تهران درگذشتند.

پیشینه آموزشی
دکترا، ‌مدیریت دولتی، دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، ‌ایالات متحده آمریکا
کارشناسی ارشد، ‌مدیریت دولتی، دانشگاه کالیفرنیای جنوبی، ‌ایالات متحده آمریکا
کارشناسی ارشد، ‌علوم سیاسی، دانشگاه جورجیا، ‌ایالات متحده آمریکا
کارشناسی، مدیریت دولتی، دانشگاه تهران، ایران

عاشق سرمدی
(به یاد دکتر حسن میرزایی اهرنجانی)
غلامرضا خاکی

مقدمه

از کوره‌ راههای زندگی، سر به هوا در گذر بودم که سر از رشته مدیریت درآوردم، رشته‌ای که تا پیش از قبول شدن، درباره آن نه چیزی شنیده بودم و نه می‌دانستم که کارکردش در نظام اجتماعی چیست؟!

من دانشجوی مدیریت شدم، نه با تصادف زدن یک تیک در برگه انتخاب رشته، بلکه به دلیل «امتثال امر» کسی که او را در آن سالهای ابتدای جوانی، «پیر معنوی» خود تلقی می‌کردم. او مرد عارف مسلک تحصیلکرده ای بود که بر خلاف «صوفیان »  که بی‌خیال چند و چون جهانند،دغدغه آبادانی ایران زمین را در سر داشت و در اندیشه کاهش رنج های مردمان آن بود،او پیوسته بر ضرورت توسعه عقلانیت در جامعه  ایران تاکید داشت. تاکیدات مکرر ایشان همواره مرا در فکر فرو می برد که او چگونه با این سیر و سلوک عارفانه، بود اینگونه عقل گرا است؟! بعدها که با نقدهای فیلسوف های پست مدرن آشنا شدم و فهمیدم که اوضاع خراب جهان ناشی از نگاه پوزیتویستی سود انگار علم مدیریت است باعث شد تا در برابر تکنوکرات واژه قلندرکرات را بسازم که اشاره ای است بر پایه نوعی عقلانیت فراتر از محاسبات محدود مادی و ناظر بر مدیریت بر مبنای فتوت(جوانمردی)

 در آن سالهای تعطیلی دانشگاه، آرزوی جراح مغز و اعصاب شدن را که از بچگی برای آن تلاش کرده بودم با معدل 18.5 رها کردم و غرق اوهام صوفیانه شدم. در همان دیدار های ابتدایی،آن مرد بزرگ به من نهیب زد که: راه‌علی در جهان امروز ، به صوفی، فیلسوف و شاعر هپروتی نیاز ندارد، بلکه راه مولا به مردان عملی نیازمند است که بتوانند به قدر توان خویش ارزش‌هایی را که علی برای آنها شمشیر زد در جامعه تحقق بخشند. بر اساس چنین دیدگاهی باور داشت که این کار در جهان مدرن با تحصیل و تجربه در رشته مدیریت حاصل می شود…

 اینگونه شد که من برخلاف میلم به دلیل آن که ایشان را همان «پیر مغان» ‌دیوان حافظ می دانستم به «می سجاده رنگین» کردم و تا دانشگاه باز شد دانشجوی رشته‌ای شدم که نه چنگی به دلم می‌زد و نه می‌فهمیدم غرض از آن چیست و عاقبت کار چون منی در آن چه خواهد بود. در میان این همه ابهام قلبم گرم این باور بود که ایشان خطا نمی کنند، پس باید در راهی که ایشان برای زندگی من ترسیم می کنند جلو رفت…

مرد عشق بدون شرط

دشمن در وطن تاخت و تاز می کرد و هر دم در کوره جنگ می دمید، در چنین هنگامه ای، روشن بودن چراغ دانشگاههای ایران بیش از هر چیزی در جهان معنادارتر بود. مدیر گروه ما، نمادی از مهربانی و خیرخواهی برای همه بود، تکیه کلامش “جوان” بود و عشقی بدون شرط به تمام دانشجویان داشت. اکثر استادان ما، دانشجویان فوق‌لیسانس و دکترایی بودند که شاگرد مدیر گروهمان در دوره عالی دانشگاهی دیگر بودند، ایشان سر کچل ما را به دست آنها داده بود تا آرایشگری بیاموزند. اکثر این بزرگواران چند سالی بیشتر از دانشجویان خود بزرگتر نبودند و با پاره‌ای از  دانشجویان نیز هم سن و سال بودند، شیوه کلاس داری و تدریس پاره ای از آنان  تصور استادی را در ذهن ما فرو ریخته بود…

روزی شنیدیم که جناب مدیر گروه،رئیس دانشکده علوم اداری و مدیریت بازرگانی دانشگاه تهران شد. با  این خبر بچه‌ها عزا گرفتند که بر سرشان چه خواهد آمد…

روزی پیش از انتصاب استاد به ریاست، برای اصلاح جزوه «اصول مدیریتش»‌ که حکم مانیفست رشته ما را داشت چند پیشنهاد تقدیمشان کردم. در آن ایام نه از این کتاب و مجله های تخصصی امروزی خبری بود و نه از این همایش های جورواجور  که این روزها در جامعه برگزار می شود، این جزوه تنها دریچه جهان بسته ما دانشجویان به گستره علم مدیریت بود .اکثر ماها خیال می‌کردیم با خواندن این جزوه شایستگی آن را پیدا کرده ایم که وزیر و مدیر کل و مدیر عامل ایران خودرو شویم.

دو سه هفته‌ای از کوچ استاد به دانشگاه تهران نگذشته بود که دلم برای «جوان گفتنش» تنگ شد. آن روزها،تصوری که از جایگاه ریاست دانشکده‌ای در دانشگاه تهران داشتم،‌ به عظمت کوه قاف بود و جرات را ازمن می گرفت که برای دیدار ایشان اقدامی بکنم. سرانجام بر هراسم غلبه کردم و راهی شدم. وقتی به ساختمان آجری زیبای دانشکده علوم اداری و مدیریت بازرگانی زیرپل گیشا وارد شدم،‌ تمامی عظمتی که از بچگی در ذهنم از دانشگاه تهران داشتم،‌ تجسم یافت…

بین راه دلشوره آن را داشتم که استاد بگوید وقت ندارم یا مثل سابق تحویلم نگیرد و به من بر بخورد.  نگران بودم با مرد دیگری روبرو شوم که باید ویرایش قبلی او را دوست بدارم، در آن عوالم سادگی، دگردیسی خیلی ها را در کسب قدرت دیده بودم ، براستی که اصطلاح مستی قدرت در زبان فارسی چه توصیف رسایی است.

 تا وارد شدم منشی بدون هماهنگی‌ گفت که می توانی داخل شوی ، استاد تا مرا دید جلو پایم بلند شد و با من روبوسی کرد، بر خلاف انتظارم مهربانتر از پیش  هم بود، اینجا بود که متوجه تواضع ذاتی و بی آلایشی او شدم. در همان نگاه اول متوجه شدم چندان حال و حوصله نظم و ترتیب دادن به اشیا اتاق را ندارد.روی میز شیک بالای اتاق پر از پوشه های رنگارنگ بود و او گوشه میز ناهارخوری بزرگی مستقر شده بود. وضعیتی که استاد در چینش صندلی های اتاق درست کرده بود هر مراجعه‌کننده‌ای را مجبور می‌کرد در گوشه‌ای از این میز فرود آید ،مثل همیشه انبوهی از پوشه های رنگارنگ که همه چیز در آنها بود جلوی رویش هم خودنمایی می‌کرد و کاغذهای کوچکی برای تا کردن در جیب این سو و آن سوی میز سرگردان بودند.استاد سرگرم کار شدند و من مبهوت حضور در اتاق رییس دانشکده مدیریت تهران بودم. این می آمد و آن می رفت . استاد در آن سالها چندان اعتقادی به منشی و وقت دادن نداشت، این کارها را بامبول درآوردن می دانست، منشی برایش کسی بود که فقط باید تلفن ها را می گرفت…

  در باز شد و آبدارچی با سینی چایی  وارد شد . بعد از چایی بلند شدم تا خداحافظی کنم. استاد بلند شد و قسمت دوم جزوه را به من داد و در کمال ناباوری فرمودند : روزهایی اینجا بیا و کار اصلاح جزوه را دنبال کن…

گشایش دریچه آشنایی

دیدار استاد موهبتی بود که خداوند به من ارزانی کرده بود. او استاد  بی نظیر رفتار سازمانی بود، من که علاقه مند به مسایل روان شناسی بودم در هر دیدار از محضر ایشان درسهای نظری و عملی بسیاری می آموختم.او براستی که شایسته تدریس این درس بود.مردی آرام، بی گلایه و خیر خواه که پشتکارش عجیب و خستگی ناپذیر بود. اعتقاد استاد که کار، نشد ندارد گاه پریشانم می کرد.سالها طول کشید تا فهمیدم منظورش چیست.

رفت و آمدم به دانشکده علوم اداری بیشتر و بیشتر شد، در یکی از اتاق های بی شمار دانشکده که پنجره اش رو به حیاط بود مستقر شدم. گاه در ساعت‌های متوالی که آنجا بودم، رفته رفته با استادان دانشکده که بیشتر از نسل قبل بودند آشنا شدم، در میان آنها مردی بود که موهای جلوی سرش ریخته و از پشت موهایش به شانه‌هایش ریخته بود، سبیلی آویخته داشت و کتش همیشه به تنش زار می‌زد، با شانه های خمیده به طرز خاصی  با شتاب راه میرفت و سیگار می کشید،قیافه‌اش مرا به یاد صوفیانی می‌انداخت که در ایام دبیرستان در خانقاه دیده بودم. همه کارمندان برایش احترامی خاص قائل بودند که حکایت از شأن و جایگاه او می‌کرد. او کسی نبود جز،دکتر حسن میرزایی اهرنجانی

 به یاد ندارم چگونه و کی سر صحبتم با او باز شد، در چند باری  که به اتاق او رفتم، آرام آرام فهمیدم چقدر دوست دارد در حال و هوای فلسفه ذهن را به پرواز در آورد. من که در آن ایام آثار فیلسوفان را  می‌خواندم و با پاره ای از استادان فلسفه کشور نیز دمخور بودم، گاه و بیگاه بی‌هراس از جایگاه دکتر با او بحثم در می‌گرفت. در این بحث ها هر گاه حرفش را قبول نمی کردم می گفت تو «مغروری» ‌، البته گاه و بیگاه مرا به لقب «افلاکی» نیز مزین می‌ساخت، شاید از سر بزرگواری می‌خواست گزش اتهام مغرور بودن یک خاکی اسیر خاک را کمی التیام بخشد…

استراتژی توسعه دانش مدیریت در ایران

تازه جنگ تمام شده بود،‌ ریاست دانشکده،استراتژی توسعه درونگرای داخلی اش  را شدت داده بود. او اعتقاد داشت مملکت باید به دست بچه هایی این مملکت ساخته شود و دانشکده با تمام ضعف هایی که دارد این ماموریت را به عهده دارد. با وجود سالها تحصیل در غرب هرگز هیچ تقدیسی در کلام او نسبت به غرب نشنیدم دانشکده علی رغم انتقاد پاره ای از استادان که خود بر سر سفره انعام آن نشسته بودند به میعادگاه کارمندان، مدیران و سپاهیانی تبدیل شد که در چارچوب قراردادهای آموزشی ضمن خدمت برای ادامه تحصیل به دانشکده می آمدند. غالب این افراد هر یک از ادارات خود، ‌صاحب جایگاه و خیل و حشمی بودند،‌ و در کلاس ها، استادان دانشکده مدیریت را مورد هجوم انتقاد قرار می‌دادندکه درس‌هایشان کاربردی نیست. انتقادی که دو بعد داشت: از سویی سر فصل های مصوب بود که برای اخذ مدرک باید تدریس می شدند، مثلا باید امور شهرداری ها را به کارمندان وزارت نیرو آموزاند و از سویی دیگر  ناآشنایی استادان با سازمان ها و فضای کسب و کار بود که حرف هایشان برای کارمندان گنگ و نامفهوم بود . در میان این جنبش آموزشی، سازمان‌هایی بودند که مدیران آنها تمایل به کمک به دانشگاه و علمی‌کردن شرایط سازمانی خود داشتند، با انعقاد قراردادهای پژوهشی، توان حل مساله و گره گشایی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران را به چالش کشیده بودند…

 در چنین اوضاعی هر استادی، سعی می‌کرد خود را اهل عمل نشان دهد و اثبات کند که کاربردی سخن می گوید و نسخه اش همان نوشداروی گمشده ایرانیان در تاریخ است.‌ پاره‌ای از استادان که سوادشان آخرین مکتب کمی گرایی در علم مدیریت بود استادان دیگر غیر کمی را آشکار و پنهان مورد انتقاد قرار می‌دادند و خود را وارث «پاپیون تیلور» می‌دانستند و راه چاره را در مدل سازی کمی هر چیز می‌دانستند،آنان غافل از این بودند که کشور از جنگ رهیده ابتدایی ترین برنامه را هم در سطح ملی نداشت تا برسد به ادارات و شرکت ها…کشور به فهم جدیدی از شرایط خود  نیاز داشت و این تنها در پرتو آگاهی های ناشی از بسط و گسترش علم مدیریت حاصل می شد و این دفاعی بود که ریاست دانشکده از استراتژی توسعه کمی خود در برابر انتقادها  ابراز می کرد…

اولین تجربه همکاری

در  انتهای دوره تحصیل ارشد بودم که تجربه اولین همکاری را با دکتر میرزایی در تابستان 1368 پیدا کردم. او از سوی ریاست دانشکده، مسئول علمی دوره‌های آموزشی – تفریحی گروه ملی صنعتی فولاد ایران در نوشهر شد. دوره‌هایی که در آن رده‌های گوناگون کارگری، سرپرستی و مدیریتی این گروه صنعتی به درخواست مدیرعامل فهیم آن، چند روزی از هوای آتشین جنوب به شمال کشور می‌آمدند. هدف آن بود که کارکنان آسیب دیده از جنگ کمی از تنش‌ها، اضطراب‌ها و رنج‌های زندگی رها شوند. اردوگاهی  در چند کیلومتری با هتل هایت سابق و انقلاب امروز بر پا شد. استادهای دانشکده یکی پس از دیگری با خانواده از تهران با ماشین گروه به شمال اعزام می‌شدند و در طول روز، چند ساعتی هم به اردوگاه می‌آمدند و تدریس می کردند…

دکتر مرا به عنوان دستیار علمی و جانشین در این اردو برگزید و امور آن را به من سپرد. مجرد بودم و رها از قیدهای زندگی، سه ماهی را در شمال جاخوش کردم. سه ماهی که سرشار از تجربه‌های ویژه‌ای از زندگی شد. عصرها که افراد شرکت کننده برای تفریح به اطراف می‌رفتند  و من می می ماندم یک اردوگاه خالی و موسیقی عرفانی که از بلندگوهای اردو گاه پخش می شد. آن روزها تازه کاست دود عود شجریان به بازار آمده بود و من شیفته خوانش استاد بودم که با سوز می خواند:

درد در من ریز و درمانم مکن

چون که درد تو بی درمان خوشتر است

من در اتاقکی کوچکی پشت کلاس مستقر بودم، استادها که درس می‌دادند به راحتی صدای آنها را می‌شنیدم .تحلیل‌های غیر واقع‌گرایانه پاره ای از آنها از مسایل سازمان‌های ایران، برایم حیرت انگیز بود.

 شبانه روز با شرکت کنندگان در اردوگاه به سر می بردم، شنیده ها،دیده ها و نظرهای آنها در پایین بودن اثربخشی دوره، علی رغم هدف متعالی آن و همکاری کامل گروه مرا با آن سواد اندک دانشجویی که داشتم به چاره اندیشی کشاند و اولین تجربه‌های «مورد نگاری»‌و «موردکاوی» را به عنوان روشی آموزشی آغاز کردم .حاصل آن تجربه ها با حمایت ریاست دانشکده انتشار کتاب موردکاوی شد که با آن این اصطلاح وارد ادبیات مدیریت ایران برای معادل case study شد.

در طول سه ماهی که دوره ادامه داشت، دکتر گاه و بیگاه برای نظارت بر امور به اردوگاه سر می‌زدند و مجال‌‌های خوشی پیش می‌آمد تا از حوزه‌های مورد علاقه یعنی ادبیات و فلسفه و پیوند آنها با مدیریت گپی بزنیم. این گپ زدن‌ها، احساس ارادت مرا علی رغم اختلاف نظرهایی استاد -شاگردی که با ایشان داشتم نسبت به خوی و منش متواضعانه ایشان بیشتر و بیشتر کرد. در این تعامل بود که فهمیدم می توان کسی را دوست اما با او اختلاف نظر داشت.

آرزوی التون مایوی

از قضای روزگار من، در پاییز همان سال مدیر آموزش و سنجش نیروی انسانی گروه ملی صنعتی شدم. درست در سالهایی که آقای دکتر و جمعی از دیگر استادان دانشکده مدیریت هر هفته به گروه ملی می‌آمدند تا در فرآیند نوسازی خطوط تولید مشارکت کنند.

سرپرست این گروه دکتر بود. او این گروه را در ساختاری به نام «اتم» سازماندهی کرده بود که از ابتدای حروف «ایستگاه تحقیقاتی مدیریت» برگرفته بود.

اعضای ایستگاه چندین بار بازسازی شدند.دکتر در رویای«مطالعات هاتورن»بود. رویایی که برای من که مدیری از مدیران آن مجموعه بودم زیر علامت سئوال بود،‌ چند باری که در خلوت‌های شبانه فرصتی پیش آمد زبان به نقد رویکرد ایستگاه و اعضای آن گشودم که دکتر حرفهایم را برنتافت.حرف‌هایی که شاید امروز بعد از گذشت بیست سال، همچنان به آن باورمندم.

در آن ایام گاه فرصتی پیش می آمد تا با دکتر در باره مسایل مختلف گفتگو کنیم . من به اتم و عملکردش و پاره ای از اعضای آن انتقاد داشتم اما دکتر هیچگاه حرفهایم را جدی نگرفت اما بی توجهی اش به پیشنهادهایم باعث نشد تا علاقه ام به ایشان کم شود…

فیلسوف دوره دکترای مدیریت

ریاست دانشکده که شوق توسعه ایران را در جان باور داشت،معتقد بود لازم نیست در رشته مدیریت کسی برای ادامه تحصیل به خارج برود و باید استاد های ایرانی در خارج از کشور را به ایران آورد.ایشان می گفتند که باید زبان را قوی کرد و برای دوره های فشرده به خارج از کشور رفت.در پرتو چنین دیدگاهی بود که کلاسهای دوره دکترای مدیریت، به همت ساختار شکنانه ایشان که اعتقاد داشت کار نشد ندارد راه اندازی شدند.این خیمه دو ستونه، یک ستونش ریاست دانشکده بود و ستون دیگر آن،‌ استادی بود که همه بر او این گمان نیک را می‌بردند که از اهل فلسفه است. این مرد کسی جز نبود دکتر حسن میرزایی اهرنجانی

امروز پس از سالها هر چه به ذهنم فشار می‌آورم از مباحث کلاسهای دکتر، تنها چیزی که به خاطرم می‌آید محور مختصاتی بود که بارهای بار برای ما روی تابلو کشید. نموداری که ایشان از آن تعبیر به دو شاخگی (Dichotomy) می‌کردند، ‌روی یک محور می‌نوشتند: تئوری و روی محور دیگر عمل و شرح می‌دادند که تئوری یعنی دانشگاه و عمل یعنی سازمان

دو سه باری بر سر این محور مختصات با ایشان بحثم شد. به او گفتم  جناب دکتر آنچه می فرمائید بر مبنای  روش دوگانه انگاری دکارتی است. اندیشه‌ای که با تفکیک فاعل شناسا (سوژه = انسان) از موضوع شناسایی (آبژه)، مدعی شناخت روشمند است. این اندیشه ‌در علوم انسانی و اجتماعی امروز جایی ندارد.زیرا سوژه و آبژه عین همند ، از سویی دیگر چنین تفکیکی را مارتین ‌هایدگر فیلسوف آلمانی در کتاب «هستی و زمان» در ابتدای قرن بیستم  مردود اعلام کرد.او با مطرح کردن مفهوم دازاین نشان داد: که انسان، در جهان بودن (بودگی) است نه یک نظاره گر در بیرون از جهان…

در آن سالها، شور شیدایی صوفیانه‌ دکتر همراه با مسافرت‌های پی در پی‌اش به این شهر و آن شهر، بویژه جنوب، بی‌توجه تر از آنش کرده بود که در کلاسهایش مرتب و منظم حضور یابد تا چه رسد به تامل در حرف چون منی. هرگز به یاد ندارم در این جدال به من گفته باشد شاید این حرف تو ای افلاکی مغرور قابل تأمل باشد. او خود را  تئوری پرداز رشته مدیریت می دانست و بی تردید امثال من در نگاه او هنوز در ابتدای راه بودیم.

در چنین کشاکش عمل گرایی و نظریه پردازی که بر فضای دانشکده سایه افکنده بود،‌ برپا شدن کلاس مدیریت اسلامی هم جایی برای تخطئه خود«علم مدیریت» شد، هرکسی در آن کلاس مدعی اسلام شناسی بود و ناسزا بار علم مدیریت می کرد. چند باری دکتر هم برای گرم کردن بحث به آنجا تشریف آوردند و مباحث به جدال انجامید…

مسافر کرج

آن سالها مقیم کرج بودم و دکتر نیز گویا سالها پیش به کرج نقل مکان کرده بود.  این هم مقصدی باعث شد تا گاه و بیگاه با بزرگواری تمام مرا تا کرج با پیکان سفیدش ببرد.بین راه از هر دری حرف می‌زدیم،‌هرگز علی رغم خیلی از بی‌معرفتی‌های این و آن، شاهد هیچ بدخواهی یا مانع تراشی از سوی او برای دیگران  نبودم. در طول آن همه همسخنی هرگز به خاطر ندارم که از کسی بد بگوید یا از اسرار کسی پرده بردارد…

هر بار که چنین فرصت گرانقدر همراهی پیش می‌آمد، از دغدغه‌اش برای رسیدن به یک شور متعالی حرف می‌زد، شوری که در آن سالها او را با پاره‌ای از صوفیان خانقاهی نیز دمخور کرده بود. او یکبار از من پرسید: آیا کسی را نمی‌شناسم تا ایشان به خدمتش برسد و از انفاس قدسی‌اش مدد بگیرد. در پاسخ به این درخواستش از کسی برای او گفتم که روی سنگ مزارش نوشته بود:

هر که آید از صفا بر این مزار

حل نماید مشکلش را کردگار

گر جفا دیدی پا دیگر منه

ور صفا دیدی دل از ما بر مدار

پس از مدتها، روزی به من گفت: آن مزاری را که گفتی هم زیارت کردم، اما حاصلی نشد…

سکوت کردم، خجالت کشیدم بگویم: جناب دکتر شما شرط را اجرا نکرده ای و از  سر صفا نرفته ای، بلکه برای آزمودن رفته ای، نباید قلمرو عرفان را جای حاکمیت قانون«علیت» دانست. قلمرویی که تجلیگاه خدای «بی‌چون» است و همه چیز بر محور لعلکم می چرخد.قصه ایمان، قصه اعتماد بر قول ثقیلی است که یک نبی از آن با آدمی سخن می گوید،عرفان قلمرویی است که کسی مانند مولانا حسرتمندانه می‌گوید:

ای خوشا آن چون که در بی چون رسید

در حیاتستان بی چونی خزید

بعد از گذشت سالها که من هر چه بیشتر در لایه‌های پنهان عقلانیت ابزاری دانش مدیریت فرو رفتم فهمیدم «عدد گرایی» که تجلی روح مدرنیته است بر سر روان آدمی چه می‌آورد،‌ چنین واقعیتی است که رنه‌گنون «سیطره کمیت را یکی از نشانه‌های آخرالزمان» قلمداد می‌کند. در پرتو چنین هشدارهایی است که سالک و جوینده راه حقی چونان دکتر میرزایی، که کتاب جهان بینی علمی فرانسیس بیکن را به ما درس می داد را از حس بی‌شوری در هستی گله‌مند می‌سازد. شوری که کسی چون سپهری در مناجات با آن «هیچ ملایم»‌ می‌گوید:

باشد که به شوری بشکافیم

چنین شور بالا برنده ایی است که آدمی را به جایی می‌رساند که اعلام کند:

«بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق‌تر است»

بقول عطار، چنین «مصیبت» هایی است که یک «سالک فکرت» را با مایستر اکهارت عارف قرون وسطا همسخن می‌کند تا توصیه کند: “اگر از عدد رها نشوید، به ملکوت خداوند خدا وارد نمی‌شوید»…

 روزی در حین بحث کارکرد ارزش ها در مدیریت در دفتر ایشان جسارت کردم و به دکتر گفتم: شما در ابتدای کلام، یا آ‎غاز نوشتار خود از خداوند به عنوان: یگانه معشوق ازلی و ابدی یاد می‌کنید،بهتر است به جای ازلی و ابدی بفرمائید: سرمدی

نمی‌دانم آن روز از چه ناراحت بود که از پیشنهادم برآشفته شد و بدون آنکه دلیلی بخواهد گفت: نه

مقام بی گلایگی

 نمی‌دانم چه سیر روحی برای دکتر پیش آمده بود که رفته رفته سبیل قلندری او در میان محاسنی سپید و سیاه گم شد. این محاسن بر جلوه معنوی دکتر می افزود. روزی بین راه کرج با من درد دل کرد و خیلی سربسته و کلی از «بی‌تقوایی»  بدون آن که از کسی نامی ببرد از تازه به دوران رسیدگانی گلایه کرد که امروز در کسوت استادی،«ایام ارادت شاگردی»‌ را فراموش کرده‌اند و هر گمانی را بر زبان می آورندو‌  پشت فرمان سیگاری گیراند و ‌گفت: من در تنگ ‌ترین ایام حاکم بر فضای دانشگاه، که هر کسی سجاده تقوی بر دوش می‌کشید، ‌سعی کردم خودم باشم و کاری نکنم که خلاف باورم باشد، مبادا که به ریا آلوده شوم، حال که بسیاری رنگ عوض کرده اند و سعی در محو کردن «تنگ نظری‌های شتاب آلود» خود در حق خلق خدا دارند،‌ و تلاش می‌کنند تا خود را روشنفکر نشان دهند. ریش ما برای آنها مساله شده است.

 گلایه دکتر باعث شد تا  کمی درباره «ایدئولوژیک شدن دین» و آسیب رسانی چنین رویکردی با هم گفتگو کنیم.

تمنای استادی

چندین بار به من به طور تلویحی دلگرمی داده بود که تو می‌توانی جانشین من باشی. محبتی که من همیشه آن را ناشی از بزرگ منشی ایشان می‌دانستم وگرنه او را آن قدر بزرگ می‌دانستم که خیال آنچه او می‌گفت را نیز به خود راه نمی‌دادم.

 یادم هست در آن سال‌ها به علت تمرکزم بر مقالات آل احمد اهمیت  نیاز توجه به«نظریه‌های جامعه‌شناسی»درمدیریت برایم جدی تر شده بود. یک روز از«روانشناسی زدگی» در حوزه پژوهش‌های مدیریتی ایران انتقاد کردم. من هم عقیده  داشتم که به دلیل خاستگاه پراگماتیستی – اومانیستی  که علم مدیریت در بستر فردگرایی آمریکایی دارد  و فارغ‌التحصیلی اکثر استادان ایرانی از ینگه دنیا، مشکل های ایران و راه حل ها برای آن را در نهایت به «فرد» بر می گردانند و تحلیل های جامعه شناختی در دانشکده های مدیریت جای چندانی ندارد. دکتر تاحدودی با نظرم موافق بود…

دکتر در انتهای این بحث به وجد آمد و به من توصیه کرد که برای هیات علمی شدن درخواستی را ریاست دانشکده بنویسم تا او نیز  آن را پیگیری کند ، سپس برایم شرح داد که چندین و چند نفر را از دانشجویان دیگر را نیز مورد عنایت قرار داده است. از کسانی نام برد که آنان اکنون بر کرسی استادی دانشکده تکیه دارند.

در پاسخ ضمن تشکر و و توضیح دادم ریاست دانشکده هم این اظهار محبت و شاگرد نوازی را حقم ابراز کرده اند عرض کردم : هم خودم را کوچکتر از آن می دانم که جانشین چون شمایی بشوم و هم آن غرور کذایی که می فرمایید اجازه نمی‌دهد جایی که شاگرد بوده‌ام استاد شوم» از طرفی دیگر احساس می کنم علاقه ام به شما و رییس دانشکده آلوده غرض می شود. اظهار نظرم برایش خیلی عجیب آمد، دستی به سبیلش کشید و گفت: «افلاکی نگفتم تو خیلی مغروری»!

چرخش ایام

جامعه و در پی آن نظام اداری و ریاست دانشکده مدیریت نیز دستخوش تغییر گردید. در این میان دکتر میرزایی نیز به عنوان یکی از هم پیوندان با ریاست پیشین به سنت همیشگی تاریخ ایران، در دانشکده حاشیه نشین شد.

من در سازمان بهره وری مشغول به کار بودم و حسابی درگیر نوشتن، خواندن و سخن پراندن درباره «بهره‌وری». دکتر مشاور پایان نامه‌ دکترایم بود، چند باری که خدمتشان رسیدم تا درباره پایان نامه با او مشورتی داشته باشم دل و دماغی برای سخن گفتن ندانشت…

بعد از فارغ ‌التحصیلی محبوس گذراندن«طرح آموزش رایگان فارغ‌التحصیلان داخل» در وزارت فرهنگ و آموزش عالی شدم. من که در تمام دانشجویی از هراس استاد شدن در رشته مدیریت از بورسیه شدن گریخته بودم، تبدیل به کارمندی شدم که باید هر روز در یک مرکز تحقیقاتی وابسته به وزارتخانه کارت اعلام حضور بکشم.

چنین احوالی روز به روز افسرده‌ترم کرد و مجال و حال سرزدن به دانشکده را از من گرفت،‌ امروز و فردا کردن مرا به جایی رساند تا شبی در رویا دیدم:

 با دکتر میرزایی به آسمان نگاه می‌کنیم،آسمان نیلگون بود و ستارگان با تلالو در آن می‌درخشیدند.در گوشه‌ای از آسمان،توده‌های سحابی،‌در مقیاسی وصف‌ناپذیر، به صورت نام الله شکل گرفته بودند،‌ من در حیرت فرو رفته بودم و دکتر با دست به آسمان اشاره می‌کرد…

به یاد ندارم آن شب چه گفتم و از دکتر چه  ‌شنیدم، اما چند روز بعد رویای آن شب را گوشه کتاب «سمت خیال دوست» ،که سفرنامه ام به قونیه مزار مولانا است را نوشتم و راهی پل گیشا شدم…

در اتاق دکتر قفل بود، به ناچار کتاب را از زیر به داخل انداختم و گوشه‌ای نشستم و در خاطرات غرق شدم، نمی‌دانم چقدر گذشت که یاد جمله کاستاندا افتادم که:

 در دنیایی که مرگ شکارچی است فرصت برای غرق شدن در خاطرات خوش گذشته و رویاهای شیرین آینده نیست، هشیار باش ممکن است این دم آخرین نبرد تو بر روی زمین باشد»

شوق دیدار

نمی دانم چرا با خودم قرار گذاشتم که اگر دکتر تماسی نگرفت مزاحم او نشوم، شنیده بودم که جفاهایی بر او می‌رود و گمان می‌بردم دل و دماغی برای مزاحمانی چون من ندارد.

…سالها گذشت، هیچگاه صدای زنگ تلفن، با نام دکتر میرزایی پیوند نخورد، انتظار اینکه دکتر روزی مرا بخواند و با آن ته لهجه آذری بگوید: ای افلاکی مغرور…

به کجای این شب تیره بیاویزیم قبای ژنده خویش را

 دریغ که هرگز خبری نشد، و من بارهای بار گمان بردم، مبادا مستخدم کتاب را در سطل آشغال انداخته باشد و یا دانشجویی شوخ ،کتاب را از زیر در  دفتر دکتر بیرون کشیده و بلایی بر سر آن آورده باشد…

برخی از مهمترین مقالات ایشان:

جهت دریافت نسخه الکترونیکی مقاله ارایه الگوی مطلوب سازمانی برای سازمان های غیر دولتی ایران با استفاده از رویکرد کارآفرینی کلیک کنید

جهت دریافت نسخه  الکترونیکی مقاله ارائه مدل سه بعدی تحلیل مبانی فلسفی و زیر ساخت های بنیادین تئوری های مدیریت  کلیک کنید

جهت دریافت  نسخه الکترونیکی مقاله تحلیل هرمونیکی سازه های آگزیوماتیزه شده تئوری های مدیریت کلیک کنید

جهت دریافت نسخه  الکترونیکی مقاله طراحی و تبیین مدل دیالکتیکی نهادی شدن سازمان کلیک کنید

جهت دریافت  نسخه الکترونیکی مقاله نقش نگرش ها و ارزش ها در ساختارهای نظارتی سازمان کلیک کنید

جهت دریافت نسخه الکترونیکی مقاله نگاهی به معرفت شناسی سازمانی: سیر تحول مکاتب و کاربردهای مدیریتی کلیک کنید

 

photo_2018-02-24_15-47-06

 

 

 

 

کامنت